تبليغاتX
روزنوشته های یک معلم

پنجشنبه 28 اردیبهشت1391

برنامه مطالعه

اين مطلب نظري بود كه براي مطلب يكي از دوستان نوشتم ديدم بد نيست بزارمش تو وبلاگ كه تمام اهالي دهكده جهاني مستفيض شوند!

به قول حميد لولايي كه تو اون سريال مي گفت لعنت بر پدر كسي كه اين دستگاه فشار خون را اختراع كرد، حالا هم لعنت بر كسي كه اين برنامه نويسي را مد كرد كه همه ملت هر روز از ما مشاوران برنامه مي خواهند و هي والدين اصرار دارند كه يك برنامه براي بچه ما بنويسيد. انگار با نوشتن يك برنامه مي توان تمام مشكلات را حل كرد. حالا برنامه دقيق هم مي خواهند. مثلا بنويسيد كي بخوابيم كي بيدار شويم، كي تلويزيون تماشا كنيم و ...

من خودم برنامه اي ندارم. هر وقت حال داشتم مي نشينم و كارهاي علمي انجام مي دهم. گاهي مثل تراكتور گاهي هم مثل موتور گازي ولي در مجموع مي شود موتور دنده اي كه خوب است.

نوشته شده توسط علی سعیدی در 0 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 25 اردیبهشت1391

چه خبر؟

مدتي اين مثنوي تاخير شد!

اگر آدم خواسته باشد بنويسد از هيچي خبر مي سازد و وقتي هم نخواسته بنويسي كه انگار هيچ اتفاقي نيفتاده. زماني كه بچه بوديم جوكي تعريف مي كردند كه يك ايراني رفته ژاپن ديده اين ها يك كامپيوتر درست كرده اند كه هر چي ازش بپرسي جواب مي دهد. ايرانيه اول مي پرسه چه خبر؟ كامپيوتر هر چي اطلاعات داشته رو ارائه مي ده. بعد از يك ساعت كه كامپيوتر خبراش تموم ميشه باز ايرانيه مي پرسه ديگه چه خبر؟!! كامپيوتر يكباره بمبببببببببببب! مي تركه!

حالا هم در اين مدت خيلي خبرا بود. معلم نمونه استاني شدم در مراسمي كه به همين مناسبت بود در مشهد شركت كردم. رئيس جمهور آمد شهرمان (عكساش و خبراش رو گذاشتم تو سايت مه ولات دات كام). طلا ارزون شد و ايضا ارز. بحرين رفت و شد مال عربستان. مرتضوي زد زير قولش و كوابيان تو مجلس نذر قرباني كرد و ...

نوشته شده توسط علی سعیدی در 10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 22 اردیبهشت1391

تگرگ در فيض آباد

نوشته شده توسط علی سعیدی در 7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 21 اردیبهشت1391

سخن حكيمانه

از بوذرجمهر حكيم پرسيدند: در اداره اي قانوني بودن كار بيشتر به كار آيد يا آشنايي با مستخدم آنجا؟

حكيم ساعتي سر به جيب تفكر فرو برد و چون سر بر آورد گفت: كدخدا را ببين و ده را بچاپ!

نوشته شده توسط علی سعیدی در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 14 اردیبهشت1391

انتخاب صحیح رشته تحصیلی انتخاب صحیح شغل

برای انجام کارهای تحقیق به چندین مدرسه رفتم و با دانش آموزان سال سومی هنرستان ها و دبیرستان ها سرکار داشتم. به چند نفر از دانش آموزان رشته کامپیوتر که داشتند دیپلم می گرفتند  و موقع صحبت به من بر و بر نگاه می کردند گفتم :«من فکر می کردم شماها می توانید سایت پنتاگون را هک کنید ولی نمی دانستم که هنوز بلد نیستید با یک نرم افزار ساده کار کنید»!

دیشب دندانپزشکی بودم. یکی از دانش آموزان چند سال قبلم را دیدم که می گفت بعد از گرفتن دیپلم زراعت و رفتن به سربازی حالا در کار ساخت دندان مصنوعی هستم!

امروز در داروخانه باز یکی از دانش آموزان یا به عبارت بهتر هنرجویان چند سال قبل همان هنرستان را دیدم که در رشته کاردانش تعمیر تراکتور دیپلم گرفته بود و مشغول کار نسخه پیچی بود و هنوز از من سوال می کرد چه طوری می توانم پیش دانشگاهی رشته علوم انسانی بگیرم تا به دانشگاه بروم.

سلیمانی یکی از هنرجویان مودب رشته کامپیوتر حالا به اتفاق هم کلاسی اش یک گلخانه زده است و هم نهال پسته می فروشد و هم گل های آپارتمانی!

فلان بقال مهندسی کشاورزی دارد و سوپر مارکت زده است و اتفاقا خیلی هم در کارش موفق است!

همکاری تعریف می کرد که سنگ کاری که نمای خانه اش را درست می کرده شاگرد برادر کم سوادش بوده که روزی ۵۰ هزار تومان مزد برادرش بوده و چند سال قبل دانش آموز این همکارانمان بوده.او از این که دیپلم گرفته اظهار پشیمانی می کرده است و می گفته ای کاش منم از سوم راهنمایی به کاشیکاری می رفتم تا حالا شاگرد برادر کوچکترم نباشم!

به قول فیلم کلید اسرار حتماْ در زندگی شما هم از این اتفاقات زیاد افتاده آنها را برای ما بفرستید تا در برنامه بعدی داستانش را بسازیم!

و قس علیهذا ...

نوشته شده توسط علی سعیدی در 11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 5 اردیبهشت1391

بيچاره فرهنگ

سال اول و ترم اولي كه وارد دانشگاه علامه شديم درس مباني جامعه شناسي را با دكتر پاشا داشتيم. دكتر پاشا پيرمردي بود كه سبيل هاي بلند و سفيدش و جملات جالب و صورت جدي اش را هيچ وقت از ياد نخواهم برد. دكتر وقتي فرهنگ را تعريف مي كرد اضافه نمود كه فرهنگ عبارت مظلومي است كه به هر چيزي آن را مي چسبانند در حالي كه استفاده از آن در تركيباتي مثل فرهنگ غذا خوردن فرهنگ رانندگي فرهنگ آپارتمان نشيني و ... اشتباه است.

در عبدل آباد ما قديم يك بنده خدايي به بابايش مي گويد تو فرهنگ نداري! بابا در جواب مي گويد يكي تو فرهنگ داري و يكي هم حسنعلي فرهنگ از همت آباد!

حالا هم اين بحث تفاوت هاي فرهنگي!!! و جناب حكمت اله قرباني كه اتفاقا ايشان هم دانش آموخته دانشگاه علامه هستند ! (شايد هم درس مباني جامعه شناسي را با استاد پاشا پاس كرده باشد) خيلي جالب است. و در عين حال فرهنگ بيچاره را مظلوم تر مي كند!

نوشته شده توسط علی سعیدی در 7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 1 اردیبهشت1391

احتضار

تهران كه مي روم هميشه يكي از جاهايي كه سر مي زنم خيابان انقلاب و مقابل دانشگاه تهران است. رفتن به كتابفروشي ها یکی از تفریحات همیشگی من بوده و هست. قبلاْ که فرصت بیشتر و پول کمتری داشتم به پاساژهایی که کتاب های دست دوم می فروختند سر می زدم و ممکن بود که چند ساعت بین قفسه های وول بخورم و ... . انتشارات رشد، انتشارات اطلاعات، انتشارات جيحون و ... نيز از انتشاراتي هاي ثابتي هستند كه اغلب سر مي زنم. از انتشارات اطلاعات كه قيمت كتابهايش نسبت به بقيه كتابفروشي ها مناسب تر است كتاب "ادراكات لحظات نزديك به مرگ و تحولات روحي آن " را خريدم و مقداري از آن را خواندم. كتابی است كه در نوع خودش جالب است و نگاهی خاص به مساله مرگ دارد.

نوشته شده توسط علی سعیدی در 9 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 29 فروردین1391

فکر بکر

حکایت تنبل خانه شاه عباس را از همان کودکی زیاد شنیده بودم ولی با دریافت ایمیل آن از سوی یک دوست و حکایت انصراف از یارانه ها خلاقیتم گل کرد و فکری به خاطرم رسید که هم مشکل فرزین را حل می کند و  هم ... خودتان می توانید آن را حدس بزنید!

هنگامی که کسی زیاد تنبلی کند و یا کج و معوج بنشیند و یا لم بدهد، به او می گویند: مگه تنبلخونه شاه عباسه؟ امروز به ریشه یابی این مثل عامیانه می پردازیم.
شاه عباس یک روز  گفت: خدا را شکر! همه اصناف در مملکت ایران به  نوایی رسیده اند و هیچ کس نیست که بدون درآمد  باشد.سپس خطاب به مشاوران خود گفت: همین طور است؟  همه سخن شاه را تایید کردند.از نمایندگان اصناف  پرسید، آن ها هم بر حرف شاه صحه گذاشتند و از تلاش  های شاه در آبادانی مملکت تعریف کردند.اما وزیر  عرض کرد: قربانتان بشوم، فقط تنبل ها هستند که  سرشان بی کلاه مانده.

شاه بلافاصله دستورداد تا تنبلخانه ای در اصفهان تاسیس شود و به امور تنبلها بپردازد. بودجه ای نیز    به این کار اختصاص داده شد.کلنگ تنبل خانه بر زمین زده شد و تنبل خانه مجللی و باشکوهی تاسیس شد.
تنبل ها از سرتاسر مملکت را در آن جای گرفتند و زندگیشان از بودجه دولتی تامین شد.
تعرفه بودجه تنبل خانه روز به روز بیشتر می شد،شاه گفت: این همه پول برای تنبل خانه؟ عرض کردند:
 بله. تعداد تنبلها زیاد شده و هر روز هم بیشتر از دیروز می شود!شاه به صورت سرزده و با لباس مبدل به صورت ناشناس از تنبلخانه بازدید کرد. دید تنبلها از در و دیوار بالا می روند و جای سوزن انداختن نیست.
شاه خودش را معرفی کرد. هرچه گفتند: شاه آمده،فایده ای نداشت، آن قدر شلوغ بود که شاه هم نمی توانست داخل بشود. شاه دریافت که بسیاری از این ها تنبل نیستند و خود را تنبل جا زده اند تا مواجب
 بگیرند.شاه به کاخ خود رفت و مساله را به شور گذاشت.

مشاوران هریک طرحی ارائه دادند تا تنبل ها را از غیر تنبل ها تشخیص بدهند ولی هیچ یکی از این طرح
 ها عملی نبود.سرانجام دلقک شاه گفت: برای تشخیص تنبل های حقیقی از تنبل نماها همه را به حمامی ببرند و منافذ حمام را ببندند و آتش حمام را به تدریج تند کنند، تنبل نماها تاب حرارت را نمی آورند و از حمام بیرون می روند و تنبلهای حقیقی در حمام می توان دید.شاه این تدبیر را پسندید و آن را به اجرا درآورد. تنبل نماها یک به یک از حمام فرار کردند.

فقط دو نفر باقی ماندند که روی سنگ های سوزان کف حمام خوابیده بودند. یکی ناله می کرد و می گفت: آخ سوختم، آخ سوختم. دیگری حال ناله و فریاد هم نداشت گاهی با صدای ضعیف می گفت: بگو رفیقم هم سوخت!

نوشته شده توسط علی سعیدی در 2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 25 فروردین1391

زياد شلوغ نكن

نمی دانم داشتم دنبال چی می گشتم که پیام آمد ویندوز خود را آپدیت کنید. من هم مراحلش را طی کردم ولی در آخر سایت مربوطه پیام داد که ویندوز شما نامعتبر است و باید ویندوز دیگری بخرید و قیمتش هم ۱۴۹ دلار است. و از ظهر یکسره هی پیامش می یاد بالا که ویندوز شما نامعتبر است و اله و بله! یکی نیست به ما بگه تو اپدیت کردن ویندوزت چی بود؟ اگه ۱۴۰ دلار داشتم که یک تبلت می خریدم نه یک ویندوز که سه تاش رو صد می فروشند!

اين مطلب من را به ياد خاطره اي انداخت كه خيلي جالب است. يكي از دوستان مي گفت يك روزي جايي دعوت بودم. چون تنها بودم حوصلة رفتن نداشتم. يكباره فكري به خاطرم رسيد و به دو تا از دوستانم زنگ زدم كه فلاني دعوتمان كرده و حاضر باشيد كه برويم! آنها هم آمدند و رفتيم مهماني. اين دوستان من تو مهماني خيلي شلوغ بازي در آورده بودند و هي مي گفتند نوشابه زرد نمي خواهيم و سياه بياوريد و اين جور حرفا. مي گه منم كه ديدم اينا ول كن نوشابه زرد نيستند بهشان گفتم  هاي زياد شلوغ نكنيد كه من الكي گفتم و شما اصلاً دعوت نبوديد!

نوشته شده توسط علی سعیدی در 1 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 24 فروردین1391

علل نیستی

فردا بلیط دارم و می روم تهران. یک سری انجام مقدماتی قبل از اجرای پایان نامه صورت گرفته که باید به استاد نشان دهم. اگر قبول افتد که خوب است و می توان اجرای اصلی را شروع کرد ولی اگر نیاز به اصلاح داشته باشد می رود تا مهر آینده و باز شدن مجدد مدارس و ... .

علل نیستی من این نیست که نیستم هستم ولی انگار نیستم. یک سری کارها را انجام داده ام که نمی توانستم به تعویق بیندازم و مجبورم در زمان مقرر انجامشان دهم. هفته مشاغل هم می رسد و باز حسابی سرم شلوغ خواهد بود و ...

نوشته شده توسط علی سعیدی در 9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •