جمعه نوزدهم فروردین ۱۳۹۰

همه چی ارومه

همه چی آرومه من چه قد خوشحالم!

 

همه چیز آرومه تو بهمن دل بستی این چقدر خوبه که تو کنارم هستی

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم پیشم هستی حالا به خودم می بالم

تو به من دل بستی از چشمات معلومه من چقدر خوشبختم همه چی آرومه ......

تشنه ی چشماتم منو سیرابم منو با لالایی دوباره خوابم کن................

بگو این آرامش تا ابد پا بر جاست..........

حالا که بر عشق تو نگاهت پیداست

همه چیز آرومه من چقدر خوشحالم پیشم هستی حالا به خودم می بالم

عاقشم هستی این از چشمات معلومه......................................

همه چیز آرومه تو بهمن دل بستی این چقدر خوبه که تو کنارم هستی

قصه ها خوابیدن شک نداری تو دیگه به احساس من.................


تشنه چشماتم منو سیرابم کن من با لالایی خوابم کن

بگو که این آرامش تا ابد پا برجاست.....


قبلاْ همه خوانندگان و نویسندگان و روشنفکران و سایر گان ها از غم و غصه و روزگار نامناسب می سرودند و می گفتند و می نوشتند و این خودش کلاس داشت ( مثل حالا که داشتن فشار خون نشانه بالا بودن کلاس است) ولی یکی هم پیدا شد غیر از آنهایی که دیمبل دومبلشان براه بود و الکی خوش بودند با شعری زیبا از خوش بختی و آرامش بگه!

این را روانشناسی تفکر مثبت می گویند. همان چیزی که سلیگمن و دار و دسته اش به اسم روانشناسی مثبت گرا راه انداخته اند.

نوشته شده توسط علی سعیدی در 22:37 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۰

راز گل سرخ

آدم گاهی از هر طرف چرتکه را می چرخاند باز هم حساب درست از کار در نمی آید. حوادثی که برای ما و در دور برمان برای دیگران اتفاق می افتند همیشه تفسیرپذیر نیستند. انسان در توجیه این حوادث ابتدا به عقل ناقص خود رجوع می کند و می خواهد خیلی روشن و بی حاشیه پاسخی برای این حوادث بیابد ولی خیلی موفق نمی شود! برخی آنها را به ماورا نسبت می دهند و خلاصه هر کس از آنها تفسیری دارند. هر کدام از این تفاسیر مختلف درست باشند یا غلط ما را سرگردان می کنند و ما نمی دانیم چه درست است و چه غلط!

شاید بهتر باشد از خیر تاویل و تفسیر و تبیین و پیدا کردن علت آنها بگذریم و همچون قطره های آب شناور در جریان رود پیش برویم و خوش باشیم.

 کار ما نیست شناسایی “راز” گل سرخ ،
کار ما شاید این است
که در “افسون” گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم.
هیجان ها را پرواز دهیم.
روی ادراک فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای “هستی”.
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.

کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.

نوشته شده توسط علی سعیدی در 22:37 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۰

سیزده متری حاجیان

اول خیابان سیزده متری حاجیان که در تابلوش خیابان شهید برادران فلاح نامگذاری شده است خانه ای است که مدت دو سال است خانه دانشجویی ماست. خانه کوچک اما با صفا. معمولاْ من و شکیبا هفته ای یک شب آنجاییم و احمد هم ساکن همیشگی خانه است. حسن آقا صاحب خانه مان نیز که مجرد است آن شب را با ما می گذراند. مردی دوست داشتنی خلاق و خوش صحبت!

سال اولی که معلم شده بودم در یک روستا با چند تا از همکاران خانه داشتیم که همه مان خاطرات خیلی زیادی از آن خانه داریم و هنوز هر وقت فکرش را می کنیم دلمان شاد می شود. این کنار هم بودن ها را باید قدر دانست که به قول ملامحسن فیض کاشانی « که تا ناگه زیکدیگر نمانیم»! یا به قول خیام « این قافله عمر عجب می گذرد   دریاب دمی که با طرب می گذرد  ساقی غم فردای حریفان چه خوری   پیش آر پیاله را که شب می گذرد»!

حالا هم می دانم که مدتی بعد خانه حسن آقا و چای نبات های شکیبا و حاجیان گردی های بعد از ظهرها و ماکارونی های شکیبا و آش احمد آقا و آبگوشت های حسن آقا برایمان خاطره ای خواهد شد. خاطره ای همچون خوابی شیرین. تربیت معلم که بودیم بچه ها خیلی دلتنگ خانواده می شدند و ظهر چهارشنبه نهار را نمی خوردند و هر کس ساکش را می بست و خانه می رفت تا نیم ساعت زودتر به خانواده برسد ولی حالا صبرم بیشتر شده و می دانم که زندگی انتهایش مرگ است پس چه خوب است قدر همین لحظات را بدانیم و با هم باشیم و خوب همین لحظه های با هم بودن را مزه مزه کنیم و یکباره نخواهیم لیوان داغ زندگی را سرکشیم که هم مزه اش را احساس نکنیم و هم گلویمان بسوزد!

نوشته شده توسط علی سعیدی در 22:36 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۰

بهتر از آب روان

همه روانشناسان معتقدند که هر انسانی به خودی خود انسانی منحصر به فرد است که با بقیه آدم های روی زمین شباهت ها و تفاوت هایی دارد. به زبان دیگر هیچ دو فردی در این دنیا مثل هم نیستند. روانشناسان به این مساله وجود تفاوت های فردی می گویند. نتیجه این است که هیچ کس نمی تواند بگوید من آدمی خیلی معمولی هستم مثل همه ادم های روی زمین! چرا؟ چون آنهای دیگر هم معمولی نیستند. پس به دنبال این باشید که خودتان را بهتر بشناسید و سعی کنید خودتان باشید نه هیچ کس دیگر!

یکی از خصوصیات من این است که در درونم اصلاْ نسبت به هیچ کس غروری ندارم. هیچ وقت کسی را بخصوص اگر فرد ضعیفی باشد را مسخره نمی کنم. همیشه از اینکه در جامعه برخی افراد تا به یک آدم ضعیف چه از لحاظ فکری چه از لحاظ اجتماعی یا اقتصادی می رسند شروع کرده و او را مورد تمسخر و طعن قرار می دهند خوشم نمی آید! البته اگر کسی هم خواسته باشد مرا مسخره کند از وی تنفر پیدا می کنم. ولی کمتر از شوخی ناراحت می شوم!

یکی از خصوصیات بیرونی یا در واقع الطاف خداوند به من وجود دوستان خوبی است که دارم. به قول سهراب دوستانی بهتر از آب روان! البته همیشه به شکیبا که می گوید به فلانی زنگ بزنم که در فلان جاست و ممکن است به دردم بخورد ایراد می گیرم و می گویم این چه طرز فکری است که داری که چون ممکن است فلانی به دردت بخورد اسم خودت را دوست او می گذاری! شکیبا همیشه می خندد. هر چند یکی از کسانی است که من در کنارش واقعاْ احساس راحتی می کنم. این روزها درگیر مساله ای بودم که دوستی که سالهاست ندیده امش کمک زیادی به من کرد. به قول شکیبا به دردم خورد!!! در هین جا از این دوست عزیزم که اسمش را نمی برم تا ریا نشود! تشکر می کنم و این شعر زیبای هوشنگ ابتهاج (سایه) که اشعارش را خیلی دوست دارم را تقدیم ایشان می نمایم:

 

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست 

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم 

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست 

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید 

حالیا چشم جهانی نگران من و توست 

گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید 

همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست 

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه 

ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست 

این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت 

گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست 

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست 

سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر 

وه ازین آتش روشن که به جان من و توست!

 

نوشته شده توسط علی سعیدی در 22:36 |  لینک ثابت   • 

جمعه دوازدهم فروردین ۱۳۹۰

سخن بزرگان

بعضی اشعار و سخن های بزرگان را که ما به صورت فله ای می خوانیم برایمان هر چند ممکن است جالب باشند ولی خیلی به کنه و معنای آنها پی نمی بریم ولی وقتی شرایط خاصی برایمان به وجود می آید که آن سخن در آن شرایط به قول معروف مصداق پیدا می کند تازه به ارزش آن سخن پی می بریم. حالا خیلی از این حرف ها پشت این حرف خوابیده و به قول سخن معروف «سکوت بالاترین فریاد است».بگذریم!

حتما قصه موسی و شبان و شیوه راز و نیازش با خدا را صدها بار شنیده اید. به نظر من عبادات و راز و نیاز های ما با خدای خودمان باید به دو صورت باشد. یکی به همان صورت معروف و منقول که وارد شده مثلاْ با زبان عربی باید واجبات را به جای آوریم و یکی هم با زبان دلمان. در همدلی است که می توان خیلی عاشقانه با خدا حرف زد. البته این زبان دل وقتی است که انسان از زبان مسموع فراتر رود. من خودم علاوه بر راز و نیازهای عربی مثلاْ وقتی به حرم امام رضا می روم تک بیت هایی را با خودم زمزمه می کنم که فکر می کنم با این اشعار با امام رضا صمیمی تر می شوم. مثلاْ « آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند   آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟» یا « غریب و خسته به درگاهت آمدم رحمی» یا « آمدم ای شاه پناهم بده   خط امانی زگناهم بده» یا در محرم این بیت شعر دل آدم را می شکند « اسم اکبر به سر تربت لیلا نبرید  بگذارید جوانمرده قراری گیرد» و ...

نوشته شده توسط علی سعیدی در 22:34 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۰

گیر

يارو نشسته بوده پشت بنز آخرين سيستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان ميرفته، يهو ميبينه يك موتور گازي ازش جلو زد! خيلي شاكي ميشه، پا رو ميگذاره رو گاز، با سرعت دويست از بغل موتوره رد ميشه. يك مدت واسه خودش خوش و خرم ميره، يهو ميبينه متور گازيه غيييييژ ازش جلو زد! ديگه پاك قاط ميزنه، پا رو تا ته ميگذاره رو گاز، با دويست و چهل تا از موتوره جلو ميزنه. همينجور داشته با آخرين سرعت ميرفته، يهو ميبينه، موتور گازيه مثل تير از بغلش رد شد!! طرف كم مياره، راهنما ميزنه كنار به موتوريه هم علامت ميده بزنه كنار. خلاصه دوتايي واميستن كنار اتوبان، يارو پياده ميشه، ميره جلو موتوريه، ميگه: آقا تو خدايي! من مخلصتم، فقط بگو چطور با اين موتور گازي كل مارو خوابوندي؟! موتوريه با رنگ پريده، نفس زنان ميگه: والله ... داداش.... خدا پدرت رو بيامرزه واستادي... آخه ... كش شلوارم گير كرده به آينه بغلت
 
نتیجه اخلاقی
 
 
اگه می بینید بعضی ها در کمال بی استعدادی پیشرفت های قابل ملاحظه ایی دارند ببینید کش شلوارشان به کجای یکی گیر کرده!
نوشته شده توسط علی سعیدی در 22:33 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دهم فروردین ۱۳۹۰

دل خوش سیری چند

خبری در سایت تابناک دیدم که یک شرکت رایانه ای موفق به ساخت پر سرعت ترین اینترنت موجود شده است که در یک ثانیه قادر است ۵۰۰ فیلم با درجه کیفیت استاندارد را دانلود نماید!!! برای خیلی ها که از با اینترنت سر و کار دارند این یک خبر فوق العاده است ولی من از جنبه ای دیگر به موضوع نگاه می کنم. ببینید قبلا یک فردی که فیلم دوست داشت یک بعد از ظهر خود را به همراه دوست یا خانواده خود اختصاص به دیدن یک فیلم می داد و مسافتی را می پیمود و کلی هم از دیدن آن فیلم لذت می برد . ولی حالا چی؟ در هر خانه ای صدها سی دی وجود دارد که خیلی ها نمی بینند و اصلا فرصت یا حال فیلم دیدن را ندارند!

در مورد کتاب هم همین طور است. یادم می آید در عبدل آباد کتابخانه ای بود به نام کتابخانه عمومی شهید محمد منتظری. من هر روز عصر بزرگترین دلخوشی ام این بود که یک کتاب از روی لیست مقوای چسبیده بر روی دیوار نیمه مرطوب کتابخانه انتخاب کنم و آن را به خانه ببرم و بخوانم. چند ماه قبل با شکیبا در انقلاب دور می زدیم و به کتافروشی ها سر می زدیم که شکیبا وسوسه شد و دو حلقه دی وی دی که به گفته فروشنده دارای هفت هزار جلد کتاب بود به ۷ هزار تومان خرید. هرچند هفت هزار کتاب نبود ولی حداقل انقدر مطلب بود که می توانست یک زندانی خوره کتاب را یک سال در زندان سرگرم کند! ولی نه من و نه شکیبا از حافظه کامپیوترمان که این قدر پر کتاب است هیچ کدام را نخوانده ایم ! چه کیفی داشت نیمه لمیده خواندن اشعار حافظ و لذت بردن از تک تک کلمات شعر ولی حالا چی؟

به تمام جریان زندگی مان که نگاه کنیم همین وضعیت حاکم است و داریم تخته گاز با سرعت ۲۰۰ کیلومتر می رویم. آنقدر غرق زندگی هستیم که اغلب فراموش می کنیم زنده هستیم و باید زندگی کنیم! دیگر زندگی کردن برایمان لذتی ندارد و همه فکر می کنیم در مسابقه زندگی عقب افتاده ایم و باید سریع تر پیش برویم. برای خودمان زندگی نمی کنیم. هر چند الان هم هست ولی در آینده این قدر حسرت یک زندگی در یک روستای کوچک بی آب و برق را خواهیم خورد که ... .

همه می گوییم تا حالا که از زندگی لذت آنچنانی نبرده ام ولی از حالا می خواهم از زندگی لذت ببرم ولی غافلیم که به قول معروف امروز همان فردای دیروزمان است! خدا نگهدار آقای شریعتی که بازنشسته شد می گفت که اون زمونا چقدر مردم خوب بودند. یک ماه دوماه چند ماه زحمت می کشیدند که یک مثلا قابلمه برای خودشان بخرند و کلی چندین شب و روز از این خریدشان خوشحال بودند ولی حالا چی نیم کیلو طلا هم یک زن را شاد نمی کند! البته من نه خواهان فقر گذشتگان هستم و نه با تکنولوژی مخالفم ولی باید مواظب بود که در هجوم تبر و آهن دود نمیرد انسان!

بین زیبایی و نازیبایی     مهربانا تو بیا داور باش

روح صد پاره ی انسانهارا   در تب و تاب زمان یاور باش

یاوری کن که نمیرد انسان     در هجوم تبر و آهن و دود

یاوری کن که بپرسد از خود    مهربانتر نتوان آیا بود؟

وای در قرن تلاطم انسان    ای خدا نام تو را برد از یاد

غل و زنجیر و فلک را بشکست   آن همه خاطره را داد به باد

ای خدا تو به لطف ازلی    ثقل این بار سبک تر گردان

غل و زنجیر و فلک را بشکن   آسمان را تو به من برگردان...

 

نوشته شده توسط علی سعیدی در 22:35 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دهم فروردین ۱۳۹۰

سحر سخن

بعضی جملات خیلی به دل می نشینند و آنقدر زیبایند که با یکبار خواندن انگار آنها را از خیلی قبل ها می دانسته ای و حتی فراتر از این خودت نمی دانی اینها را از کسی شنیده ای یا خودت جایی گفته ای و فکر می کنی حرف خودت هستند. این حرف ها را همه نمی توانند بزنند هر چند بعد از ایرادشان این قدر ساده می نمایند که گویی از سادگی دیده نمی شده اند. داستان ها هم همین گونه اند بعضی ها را که شروع به خواندن می کنی انگار دارای حرف های خودت را می خوانی انگار خودت داری آن صحنه ها را لمس می کنی شاید همان چیزی باشد که متخصصان امر می گویند با داستان و فیلم خواننده یا ببینده ارتباط برقرار کرد!

در نکته بالا کمتر شک است ولی من تعجب می کنم که چرا ما از بین حرف های مختلفی که می شنویم از اشخاص مختلف فقط بعضی هایش را به خاطر می سپاریم. مثلا من از دوستانی که چند سال قبل با آنها بوده ام از هر کدام ممکن است فقط چند جمله در خاطرم مانده باشد. چرا از بین این همه حرف رد و بدل شده این جمله در خاطرم باید بماند. این جمله ساده و یا نامربوط؟ نمی دانم چه گفتم!

نوشته شده توسط علی سعیدی در 22:32 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نهم فروردین ۱۳۹۰

الهیچی

قیل از عید شده بود کارم یکسره اخبار . تلویزیون هم کارش شده بود یکسره اخبار و پخش مستقیم میدان التحریر و التغییر و اللولو و ال... . روزی هفت تا هشت بار اخبار گوش می کردم . درست مثل زمان حمله آمریکا به عراق. عید که شد و قذافی نرفت و عربستان به کمک دوست جون جونی اش آمد و با هم مردم بحرین رو زدند و علی عبدالله صالح هم چسبید به صندلی اش و مردم یمن هم با آن دستارهای عجیبشان با خونسردی راهمپیمایی کردند و این کارها ادامه پیدا نکرد و یا مثل سوریه بد ادامه پیدا کرد هم من خسته شدم و هم تلویزیون! حالا نه من خیلی دنبال اخبارم و نه تلویزیون دنبال این کارها. من شده ام مشغول مهمانی و دید و بازدید و نوشتن پروپوزال و تلویزیون هم پشت سر هم فیلم پخش می کند و ... .

فقط باعث تاسف است که چرا روزهای خوش این قدر سریع می گذرند. هنوز شروع نشده آخرشه. البته زندگی همین است به قول سعدی: عمر برف است و آفتاب تموز      اندکی مانده خواجه غره هنوز

نوشته شده توسط علی سعیدی در 22:32 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۰

زندگی شخصی ایت الله خامنه ای

در حالی که بیست سال از آغاز رهبری آیت‌ا.. سید علی حسینی خامنه‌ای سپری شده است، ‌افکار عمومی کمتر با جزئیات زندگی شخصی عالی‌ترین مقام جمهوری اسلامی آشنا هستند، از این رو «آینده» در گزارشی به زندگی شخصی آیت‌ا.. خامنه‌ای و فرزندان ایشان می‌پردازد.



ادامه مطلب

نوشته شده توسط علی سعیدی در 22:31 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۰

گل بکاریم

شنيده ايد كه مي گويند فلاني گل كاشت؟ حالا اين گل كاشتن و دسته گل به آب دادن و اين جور كارا خوب است يا بد بماند ولي اگر شما هم هوس گل كاشتن داريد و تا حالا امكان اين كار برايتان فراهم نشده در اينترنت مي توانيد به صورت مجازي گل بكاريد! وقتي زيارت مجازي باشد چرا گل كاري مجازي نباشد؟

روي اين صفحه كليك كنيد و گل بكاريد!

گل بكار

 

نوشته شده توسط علی سعیدی در 22:31 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۰

امان از دستخط پزشکان

من تا حالا فکر می کردم که فقط دستخط پزشکان ایرانی را کسی جز داروخانه چی ها نمی تواند بخواند (البته معلوم نیست که آنها می توانند بخوانند و شاید هم آنها به نسخه و به قیافه بیمار نگاهی می اندازند و از روی قراین یک دارویی می دهند!)  ولی وقتی به دنبال موضوعی در مورد خوانا بودن نوشته ها در مقالات می گشتم تحقیقی دیدم که به این موضوع پرداخته بود . برایم جالب بود!

 

Legibility of doctors' handwriting: quantitative

comparative study

Ronan Lyons, Christopher Payne, Michael McCabe, Colin Fielder

 

Concern has been expressed that poor legibility of doctors' handwriting may lead to prescription errors1 and problems with referral letters.2 Using computer technology to assess handwriting in an objective manner, we compared doctors' handwriting with that of administrative staff and other healthcare professionals in a Welsh health district.

....

 

بقيه اش را خودتان بخوانيد.

نوشته شده توسط علی سعیدی در 22:30 |  لینک ثابت   • 

شنبه ششم فروردین ۱۳۹۰

فرق ایران و انگلیس از دیدگاه یک دانشجوی ایرانی

 

مطلب زیر در وبلاگ یکی از دوستان برایم جالب بود:

دیشب با بچه های خونه رفته بودیم  رستوران برای شام و غیره..... یکی از همخونه ای ها یک پسر نیجریه ای هست که خیلی بچه خوبی هست. این بنده خدا برای چند لحظه از سر میز بلند شد که بره دستشویی ، وقتی که داشت بر میگشت ، دیدم یک پسر انگلیسی که میز بغلی نشسته بود داره یک چیزهایی بهش میگه.

هیچ کس از بچه ها حواسش نبود. دیدم پسره حسابی مست هستش و داره به دوست ما داره فحش های نژاد پرستی میده. هی بهش میگه Fucking Nigger. این بنده خدا هم زبانش خیلی خوب نیست ، اولش نفهمید. نشست سر جاش ، دیدم پسره اومد تو صورتش نگاه کرد و دوباره فحش نژاد پرستی داد.

یک لحظه دیدم که این دوست ما حسابی ناراحت شد. قیافه اش رو که دیدم ، حسابی داغون شدم. بلند شدم که پسره را مثل سگ بزنم. از آدم مست هم به هیج وجه نباید ترسید ، چون مست هست و اصلا هوش و حواس نداره. همچین میتونی بزنیش که نتونه از جا بلند شه.

یک لحظه فکر کردم ، دیدم که مطابق قانون اینجا ، اگر آدم مست رو کتک بزنی و پلیس سر برسه ، حق رو به اون میده. چون میگند که اون آدم مست بوده و نمیفهمیده ، تو که هشیار بودی چرا دعوا راه انداختی؟ مورد دوم هم ایرانی بودن خود من بود. اگر دعوا میشد و پلیس میومد ، همین که میدید من ایرانی هستم ، طرف اون عوضی انگلیسی رو میگیره.

دیدم بهترین کار اینه که به یکی از بچه ها که انگلیسی بود و اصلا متوجه موضوع نبود ، قضیه را مطرح کنم. یک اشاره بهش کردم گفتم از سر میز بیاد بیرون. همه بچه ها یهو ساکت شدند. اون مرتیکه مست هم فهمید که من یکی رو صدا کردم. داشت ما رو نگاه میکرد. من هم آماده بودم که اگر حرکت اضافی کرد ، کف گرگی بره تو صورتش!

برای دوست انگلیسی ام جریان رو توضیح دادم و گفتم که من اگر عکس العمل نشون بدم ، خود من اینجا خارجی هستم. ولی اینجا کشور تو هست. شاید تو بهتر بدونی که اگر طرف حرکتی زد چیکار باید کرد. خلاصه اینکه آماده باش!!!

ما برگشتیم سر میز. اون طرف هم دید که ما الان چند نفر هستیم. یک ذره نگاه کرد. ولی خوشبختانه دیگه ادامه نداد. شاید دید که ما چند نفر هستیم و اگر بخواهد دعوا کنه بد جوری کتک میخوره! ... بعد از مدتی پا شد و رفت.

خوشبختانه به خیر گذشت ولی دل یک انسان شکسته بود. فقط به خاطر اینکه صرفا رنگ پوست اش سیاه بود. خود من هم خیلی ناراحت بودم. یعنی بی شعور ترین انسان ایرانی هم همچین کاری رو نمیکنه. که مثلا بره به یک افغانی که کاری با کسی نداره ، تو صورتش نگاه کنه و فحش بده !

چقدر بعضی از آدم ها کثیف هستند. چقدر دنیا پر از تبعیض است.

عجب دنیای نا مردی !

نوشته شده توسط علی سعیدی در 22:29 |  لینک ثابت   • 

شنبه ششم فروردین ۱۳۹۰

موضوع پایان نامه

یکی از مشکل ترین قسمت های نوشتن پایان نامه انتخاب موضوع می باشد. اکثر دانشجویان در مقاطع مختلف در این قسمت خیلی دچار زحمت و فشار می شوند و با اینکه متخصصان این حوزه توصیه هایی برای انتخاب موضوع دارند ولی باز هم پیدا کردن موضوع خوب یک کابوس برای اکثر دانشجویان محسوب می شود. به نظر من یکی از علل اصلی این مشکل این است که ما به جای اینکه به دور و بر خودمان نگاه کنیم و به دنبال حل مشکلات خودمان در قالب تحقیق باشیم به دنبال چسباندن متغیرها به یکدیگر هستیم و یا می خواهیم با دنبال کردن تحقیق هایی که در سایر کشورها انجام شده موضوع پژوهش خود را مشخص سازیم. برای مثال اگر شما از من بپرسید که در شهرستان خودتان چند درصد معلمان با کامپیوتر آشنایی دارند؟ چند درصد با روش های نوین تدریس آشنایند یا سرانه مطالعه بین معلمان چه قدر است  و دلایل این ها چیست می گویم نمی دانم. چرا دانش آموزان هیچ انگیزه ای برای ادامه تحصیل ندارند؟ نمی دانم. علل بالا بودن طلاق در ... چیست؟ نمی دانم. و همه مشکلات دور و برمان. حال به عناوین برخی از تحقیق ها نگاه کنید:

  •  بررسی سبک های دلبستگی و خودکارآمدی شخصی تصوری با سبک های حل تعارض در مربیان ورزشی

شما را به خدا قضاوت کنید کدام معلم ورزشی می تواند از این تحقیق بهره ببرد؟ ۲۵ بار دیگر هم آن را بخوانید آیا چیزی می فهمید؟

نوشته شده توسط علی سعیدی در 22:28 |  لینک ثابت   • 

جمعه پنجم فروردین ۱۳۹۰

سر سال نو

همیشه بهار فصل تصمیم گیری بوده است. فصل عهد ها فصل از بهار این جوری می شوم اونجوری می شوم. فصل بهار وعده از خیلی ها شنیده است و عمل ندیده است . خیلی می خواسته اند از اول سال نو خیلی کارها را بکنند ولی خیلی ها از این خیلی ها خیلی از وعده هایشان را فراموش کرده اند. همیشه شروع برنامه های جدید و سخت و شاق ما از یک اول بوده است . اول سال اول ماه اول هفته و فراد. ولی اغلب این اول موعدها همان بوده که بود.

وعده کردی که شوم مست و دو بوست بدهم

وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک

نوشته شده توسط علی سعیدی در 22:28 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۰

فصل بهار

براي من مناسب هاي خاص مثل خيلي هاي ديگر خيلي احساس برانگيز نيستند. مثلا براي من خيلي شب يلدا و روز اول عيد و ساير مناسبت ها با روزهاي عادي بقيه سال فرقي ندارند و هر چه سعي مي كنم كه اقلا كمي با اين مناسبتها احساسي و هيجاني برخورد كنم هيجاني در من زنده نمي شود. البته زنده شدن دوباره طبيعت سبز و رويايي شدن كوه و بيابان و باغ را خيلي دوست دارم و براي من از بهار همين نسيم دلپذير و آفتاب دلنشينش بس.

به نظر من از ۱۵ اسفند تا آخر ارديبهشت لم دادن زير نور خورشيد و در مرز سايه و آفتاب خيلي كيف دارد. ادم در بين خواب و بيداري در روياهايش غرق شود و آفتاب بهاري تنش را نوازش كند. اگر كلاه كابويي هم داشته باشي چه بهتر آن را روي صورت بكشي و روي كاناپه چرت بزني. اصلا اگر دوست داشتي مي تواني تصور كني كه در پشت درب يك رستوران بين راهي در شيكاگو هستي و اسبت هم كنار ساختمان است و گاهي سمي بر زمين مي كشد و صداي نفسش به گوش مي رسد.

 روياهاي من به زمان و مكان خاصي وابسته نيستند. آرامش خانه خودم را از هر مسافرتي بيشتر دوست دارم و به اين بيت سعدي معتقدم كه ديگران از بهر عشرت گر به صحرا مي روند ما به خلوت با تو اي آرام جان آسوده ايم. يا يك جمله جالب ديگري كه بزرگي گفته بود دوست دارم در ...

نوشته شده توسط علی سعیدی در 22:28 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سوم فروردین ۱۳۹۰

بهاریه

خوب کمتراز دو ساعت دیگر سال هشتاد و نه هم به پایان می رسد و سال نود آغاز می شود. الان پای کامپیوترم نشسته ام و دارم در حالی که به رادیو درویش گوش می کنم خاطراتم را مرور می کنم. سالی که گذشت اگر خواسته باشم اسمی بر رویش بگذارم باید آن را سال ...

 

 
Describe the spring.
 

The eye works to green wheat field are on the Green Carpet all have extensive plains when the wind shaking the beauty of dance eat plugged displays, dance to the eyes of each visitor plays.Not last night raindrops on crop plants and wild flowers along the road are seen. Christ is the breath of air and wind decoding end and I'm like the keeper with his eyes on heaven and nature of the flight I'm making love with its beauty.

Had long been the engine that was mounted and now I feel special. The body spring breeze, the breeze to the thirsty people, with a fingertip full of feelings, and his plays and tremendous pleasure in the Dvand under my skin. Spring breeze and beautiful hands like the perfume of life and touched my hair Lablay alive blow. What moments of beauty. From the moment that love is the wheel to stop time in its short tail remains stay in it forever.

It also seems the clouds of wine are drunk or drunken breeze, which do not and what a beautiful shades of blue sky painted on canvas have not. Single trees at the roadside for their generous leaves the spring breeze that embrace this Gshaynd and their guests are welcome and I embrace your cause unto spring blossoms. What beautiful breeze of spring and what the nature is beautiful skirt season.
 
ن
نوشته شده توسط علی سعیدی در 22:27 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوم فروردین ۱۳۹۰

تنبیه به سبک معلم هندی

در توضیح این عکس نوشته بودند که معلم هندی بچه ها را تنبیه می کند. من که باورش برام مشکله!

نوشته شده توسط علی سعیدی در 22:26 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یکم فروردین ۱۳۹۰

توصیف فصل بهار

بهار زيباست. اين را همه مي دانند ولي زيبايي بهار به چيست؟

 

از اواسط اسفند هواي سرد زمستاني جاي خود را به هواي لطيف و دل انگيز بهار مي دهد و از تنه خشك درختان شكوفه هاي زيبايي كه مژده بهار را مي دهند شروع به رويش مي كنند. انسان ها نيز نيز با استشمام بوي بهار گويي دوباره سرزنده مي شوند و در خود شور و نشاط خاصي را احساس مي كنند. لطيف بودن هواي بهار را مي توان به عينه ديد نه كولري لازم است و نه بخاري و اين اعتدال هوا براي انسان بس فرح انگيز است.

نوشته شده توسط علی سعیدی در 22:25 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۹

سال نو مبارک

نوشته شده توسط علی سعیدی در 23:30 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۹

بر عكس نهند نام زنگي كافور

اگر کسی بگوید حضرت علی با ۲۸ درصد سود وام می دهد در برابرش چه عکس العملی نشان می دهید؟

حال اگر افراد بر اثر تکرار یک اسم نیمی از اسمش را بگویند چه اتفاقی می افتد؟

این اسامی را زیاد شنیده اید  : مولی الموحدین - ثامن الحجج - عسکری - ولی عصر - حضرت قائم - ...

حال این اسامی را چطور: موسسه مالی و اعتباری مولی الموحدین - ...

حال این جمله یعنی چه: اگر از مولی الموحدین  وام بگیری ۲۸ درصد باید سود( همان ربا یا افزایش پول بر اثر در اختیار دادن آن به دیگری بدون مشارکت در ضررهای احتمالی) بدهی. نه پابا ثامن الحجج خیلی بهتر است و ...

حال من بدتر است را نگفتم! حالا به نظر شما آیا مردم کوچه و بازار که این جملات را می گویند مقصرند یا آن ... که از این اسامی مقدس برای نامقدس ترین اهدافشان استفاده می کنند؟ آیا بانک لهمن برادرز بر این ها ارجحیت ندارد؟ گاهی اوقات در این مسائل به ظاهر کوچک دقت نمی کنیم و قداستشان را از بین می بریم.به نظر من کسی که محمد (ص) را قبول ندارد و بی نماز است و می خواهد فرزندش را نیز همان گونه پرورش دهد حق ندارد نام مقدس پیامبر را بر وی بگذارد و یا ...

نوشته شده توسط علی سعیدی در 23:25 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۹

شیر و شیر

چه قدر آدم ها با هم متفاوتند! این را همه قبول داریم و شاید آن را بارها برای خودمان یا دیگران نقل کرده باشیم ولی گاهی این ادم هایی که در کرانه های منحنی نرمال یک صفت در جامعه قرار دارند عجیبند. مثلا برخی ادم ها هستند که به قول ما عبدل آبادی ها اگر بهشان بگویی « ور او بر خز» یعنی برو آن طرف تر قهر می کنند و بدشان می آید ولی بعضی ها هم هستند که آنقدر پر رویند که اگر از در بیرونشان کنی از پنجره تو می آیند! همین سیاسیون را ببینید. برخی را باید منتشان را همه بکشند که به میدان بیایند و برخی مثل این قذافی را هم به هیچ جور نمی شود بیرون کرد.

روزهای آخر سال است و همه غرق خرید و چند روز دیگر هم دید و بازدیدها به شدت آغاز می شود. چند روز است که حداقل روزی شش ساعت مشغول مطالعه و یادداشت برداری ام. اگر بتوانم پروپوزالم را تا آخر تعطیلات آماده کنم خیلی خوب می شود. ولی از چند روز دیگر باید یا مهمانی داد یا مهمان بود و سرعتم کاهش می یابد.

نیایش آخر سال: خدایا از تو تشکر می کنم که یک سال دیگر من را زنده و سالم نگهداشتی! می توانست خیلی اتفاقات بیفتد که وضعیت من به آرامی که الان هست نباشد. تو را شکر می گویم و از تو استعانت می جویم!

 

نوشته شده توسط علی سعیدی در 23:24 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۹

برهان قاطع

بلاخره غول بي شاخ و دم قذافي اعلام آتش بس كرد. البته نه از روي تدبير بلكه از ترس حمله خارجي ها و ناتو و ....

 

اين قضيه قذافي مثل همان قضيه برادر افغاني است كه گفته بود ما زير بار زور نمي رويم مگر اينكه زور خيلي پر زور باشد!

نوشته شده توسط علی سعیدی در 23:23 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۹

اطمینان

اولی: احمق کسی است که به همه چیز اطمینان کامل داشته باشد.

دومی: مطمئنی؟!

اولی: صد در صد!

 

نوشته شده توسط علی سعیدی در 23:22 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۹

نسیم شمال

شايد بچه هاي امروزي كمتر نسيم شمال يا همان سيد اشرف الدين گيلاني را بشناسند يا با اشعارش آشنا باشند ولي نسل هاي قبل از ما خيلي به اشعار نسيم شمال علاقه داشتند و آنها را حفظ مي كردند و مي خواندند. اشعار ساده و در عين حال دلنشين برخاسته از رنج هاي مردم كوچه و بازار باعث ماندگاري نسيم شمال شده است و علاوه بر اينكه در زمان خودش كارش را كرده اينك نيز در سينه خيلي ها حفظ شده است. امشب كه در خانه پدرم بوديم و حسين سمنو مي خورد بابا شعر ننه جان من سمنو مي خواهم نسيم شمال را مي خواند و وقتي حرف نسيم شمال پيش آمد چند تا از اشعار ديگرش را هم خواند. چه خوب است كه از آن مرد بزرگ امروزي هم يادي كنند و اسمي برده شود. هر چند برخي اشعارش ممكن است مشكل داشته باشد. مثل شعري كه در ذم شيخ فضل الله نوري سروده است و او هم همانند خيلي از معاصرينش اشتباه كرده بود. بهر حال روح آن مرد بزرگ شاد. در اينجا عكس آن مرحوم و زندگي نامه به همراه يكي از اشعارش را براي شما در اين آخر سالي به يادگار مي گذارم.

 

 

سید اشرف‌الدین گیلانی (یا حسینی یا قزوینی) (۱۲۸۷ ق. قزوین - ۱۳۵۲ ق. تهران یا ۱۳۱۳ خ.) شاعر، نویسنده و مدیر روزنامه نسیم شمال از روزنامه‌های دوره مشروطیت ایران بود.


اشرف‌الدین‌ چنانکه‌ خود گفته‌ است‌ در ۱۲۸۸ ه‍.ق‌/۱۸۷۱م‌ در قزوین زاده‌ شد. نام‌ پدرش‌ را سیداحمد حسینی‌ قزوینی‌ گفته‌اند. در ۶ ماهگی‌ پدر را از دست‌ داد و میراث‌ پدریش‌ غصب‌ شد. این‌ رویداد او و خانواده‌اش‌ را با فقر و تنگدستی‌ روبه‌رو ساخت‌.

اشرف‌الدین‌ تحصیلات‌ مقدماتی‌ را در مدرسهٔ صالحیهٔ قزوین‌ نزد ملاعلی‌ طارمی‌ و ملامحمد علی‌ برغانی‌ صالحی‌ به‌ پایان‌ رساند و سپس‌ رهسپار عتبات‌ شد. در کربلا در درس‌ فقه‌ و اصول‌ میرزاعبدالله‌ و میرزاعلی‌نقی‌برغانی‌صالحی‌ حاضر شد. و پس‌ از حدود ۵ سال‌ به‌ قزوین بازگشت‌. اشرف‌الدین‌ پس از آن درتبریز به‌ ادامهٔ تحصیل‌ پرداخت‌ و نزد استادان‌ آن‌ دیار صرف‌ و نحو، هیأت‌، جغرافیا، هندسه‌، فقه‌، منطق‌ و کلام‌ آموخت‌ و چنانکه‌ خود می‌گوید: با «پیری‌ روشن‌ ضمیر» دیدار کرد که‌ تأثیر بسزایی‌ در حیات‌ روحی‌ و معنوی‌ وی‌ نهاد.

تحول‌ اساسی‌ در زندگی‌ او هنگامی‌ رخ‌ داد که‌ در ۱۳۲۴ ه‍.ق‌ به‌ رشت مهاجرت‌ کرد. اشرف‌ الدین‌ در این‌ سالها با رهبران‌ مشروطیت‌ در گیلان آشنا شد و نخستین‌ شمارهٔ نسیم‌ شمال‌ را به‌ صورت‌هفتگی‌ منتشر ساخت‌. اما نزدیکی‌ وی‌ به‌ برخی‌ از اعیان‌ با نفوذ گیلان‌ چون‌ سپهدار رشتی‌، سردار معتمد و سپهسالارمحمدولی خان تنکابنی، سبب‌ درگیری‌ و مشاجرات‌ قلمی‌ او با برخی‌ از روزنامه‌نگاران‌ گیلانی‌ شد.

اشرف‌ الدین‌ پس‌ از بمباران‌ و انحلال‌ مجلس‌، از بیم‌ مأموران‌ محمدعلی شاه با لباس‌ مبدل‌ از طریق‌ روستاهای‌ گیلان‌ و قزوین‌ به‌ اشتهارد گریخت‌. پس‌ از فرار اشرف‌الدین‌ از رشت‌، نسیم‌ شمال‌ نیز به‌ مدت‌ ۷ ماه‌ توقیف‌ شد. در بازگشت‌ به‌ رشت‌، اشرف‌الدین‌ به‌ عضویت‌ «کمیتهٔ ستّار» که‌ معزالسلطان‌، تربیت‌، کسمایی‌، برادران‌ اسکندانی‌ و تنی‌ چند از دیگر مبارزان‌ گیلان‌ آن‌ را تشکیل‌ داده‌ بودند، درآمد. این‌ کمیته‌ با رهبران‌ سوسیال‌ دموکرات‌ قفقاز برای‌ تأمین‌ اسلحه‌ و تهیهٔ طرحهای‌ پیشبرد انقلاب‌ همکاری‌ داشت‌ . به‌ نظر می‌رسد که‌ بسیاری‌ از اندیشه‌های‌ سیاسی‌ اشرف‌الدین‌ در همین‌ دوره‌ و با حضور در این‌ محفل‌ پایه‌ریزی‌ شده‌ باشد، چه‌ پس‌ از آن‌ وی‌ روزنامه‌اش‌ را به‌ نشر افکار «کمیتهٔ ستار» اختصاص‌ داد.

چندی‌ بعد در پی‌ اولتیماتوم‌ روسها و انحلال‌ مجلس‌ دوم‌ (۱۳۳۰ه‍.ق‌/ ۱۹۱۲م‌)، نسیم‌ شمال‌ مجدداً تعطیل‌ شد و اشرف‌ الدین‌ بار دیگر ناگزیر از ترک‌ رشت شد. ظاهراً فشار مأموران‌ تزاری‌ و کنسول‌ روس‌ در خروج‌ او از رشت‌ بی‌تأثیر نبوده‌ است‌. پس‌ از آن‌، روسها چاپخانهٔ عروةالوثقی‌ را که‌ نسیم‌ شمال‌ در آن‌ چاپ‌ می‌شد، ویران‌ کردند. از این‌ هنگام‌ تا انتشار مجدد نسیم‌ شمال‌ در تهران‌، از زندگی‌ او آگاهی‌ چندانی‌ در دست‌ نیست‌.

اشرف‌ الدین‌ پس‌ از ورود به‌ تهران‌ چندی‌ در سایهٔ حمایت‌ سپهدار رشتی‌ زیست‌. محل‌ اقامت‌ او در تهران‌، ابتدا در پارک‌ امین‌ الدوله‌، سپس‌ حجره‌ای‌ کوچک‌ در ضلع‌ شرقی‌ مدرسهٔ صدر، و در پایان‌ عمر منزلی‌ محقر در شرق‌ تهران‌ بود. از زندگی‌ خانوادگی‌ اشرف‌ الدین‌ چون‌ دیگر جنبه‌های‌ زندگی‌ شخصی‌ او آگاهیهای‌ دقیقی‌ در دست‌ نیست‌. به‌ گفتهٔ نفیسی‌ عشق‌ نافرجام‌ او در جوانی‌ سبب‌ تنهایی‌ و تجردش‌ تا پایان‌ عمر شد.

در بارهٔ واپسین‌ سالهای‌ زندگی‌ و بیماری‌ روحی‌ او، گزارشهای مبهم‌ و متناقضی وجود دارد. ظاهراً وی‌ در ۱۳۰۹ش‌ دچار اختلال‌ حواس‌ شد. دربارهٔ سبب‌ بروز اختلال‌ مشاعر و رهایی‌ او از تیمارستان‌ نیز نظرها متفاوت‌ است‌: برخی‌ تلاش‌ ملک‌الشعرا بهار را در رهایی‌ اشرف‌الدین‌ از تیمارستان‌ و ملزم‌ کردن‌ خانوادهٔ سپهدار به‌ پرداخت‌ نفقه‌ به‌ او، مؤثر شمرده‌اند. فخرایی‌ از کوشش‌ سید حسن مدرس در رهایی‌ سید از تیمارستان‌ یاد کرده‌ است‌. اشرف‌الدین‌ ظاهراً در بحران‌ بیماری‌ نیز از فعالیتهای‌ ادبی‌ هر چند محدود باز نمانده‌ بود.

اشرف‌الدین‌ گیلانی، برپایهٔ آگهیی‌ که‌ در نسیم‌ شمال‌ (اول‌ فرودین‌ ۱۳۱۳) چاپ‌ و دو روز پس‌ از مرگ‌ وی‌ منتشر شد، در ۲۹ اسفند ۱۳۱۲ کمی‌ پس‌ از رهایی‌ از تیمارستان‌ و در اولین‌ روزهای‌ آغاز پانزدهمین‌ سال‌ انتشار نسیم‌ شمال‌ درگذشت‌. او را در گورستان‌ ابن‌ بابویه‌ به‌ خاک‌ سپردند.

منبع: ويكي پديا

 

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز


خواهی که شود بخت تو فرخنده و پیروز 
خواهی که شود عید سعیدت همه نوروز 
خواهی که شود طالع تو شمع شب افروز 
خواهی که رسد خلعت و انعام به هر روز 
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز


امروز به جز مسخره رندان نپسندند 
علم و هنر و فضل بزرگان نپسندند 
ادراک و کمالات به تهران نپسندند 
جز مسخره در مجلس اعیان نپسندند 
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز


خواهی که شوی با خبر از کار بزرگان 
شکل تو کند جلوه در انتظار بزرگان 
چون موش زنی نقب به انبار بزرگان 
خواهی که شوی محرم اسرار بزرگان 
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز


نه درس به کار آید و نه علم ریاضی 
نه قاعده مشق و نه مستقبل و ماضی 
نه هندسه و رسم و مساحات اراضی 
خواهی که شوی مجتهد و مقنی و قاضی 
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

صد سال اگر درس بخوانی همه هیچ است 
در مدرسه یک عمر بمانی همه هیچ است 
خود را به حقیقت برسانی همه هیچ است 
جز مسخرگی هر چه بدانی همه هیچ است 
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

وافور بکش تا بودت ممکن و مقدور 
از باده مکن غفلت از چرس مشو دور 
بنشین به خرابات بزن بربط و تنبور 
خواهی که شوی پیش خوانین همه مشهور 
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

در مجلس اعیان همه شب مست گذر کن 
اول چو رسیدی دم در عرعر خرکن 
پس گنجفه را از بغل خویش به درکن 
از باده دماغ همه را تازه و ترکن 
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

هر چند که ریش تو سفید است و قدرت خم 
رندانه بزن چنگ بر آن طره خم خم 
از دولت مشروطه شدی میر مفخم 
ای ارفع و ای امجد و ای اکرم و افخم 
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

زنهار از عدلیه و اعضاش مزن دم 
گر نان تو تلخ است زنانواش مزن دم 
گر کفش گران است ز کفاش مزن دم 
تا هست کباب بره از آش مزن دم 
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

خواهی تو اگر در همه جا راه دهندت 
ترفیع مقام و لقب و جاه دهندت 
زیبا صنمی خوبتر از ماه دهندت 
خواهی که زرو سیم شبانگاه دهندت 
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

خواهی که شوی محرم آن بزمگه خاص 
دوری مکن از مطرب و بازیگر و رقاص 
اسباب ترقی شودت گنجفه و آس 
خواهی که شوی زینت بزم همه اشخاص 
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

خواهی تو اگر راحت و آسوده بمانی 
رخش طرب اندر همه تهران بدوانی 
خود را به مقامات مشعشع برسانی 
هم داد خود از کهتر و مهتر بستانی 
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

توضيح: البته منظور از مسخره و مطرب در اينجا خواننده و هنرپيشه نيست!

 

نوشته شده توسط علی سعیدی در 23:18 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۹

مطلبی زیبا از یک دوست

 مطلب زیر را از وبلاگ زندگی خواندم و بسیار بر دل نشست:

 

«دوستی دارم که هرگز ندیدم‌اش، شاید زمانی برای دیدن‌اش لحظه‌ها را می‌شمردم ولی حالا درک‌ام از دوستی با آن روزها فرق کرده است.

آن روزها؛ به نظرم کنارهم نشستن، فنجانی قهوه خوردن و گپی زدن نهایت رفاقت ست ولی حالا می‌بینم چیزی بیش از تماشا کردن یکدیگر در روابطمان ست و آن هم یاد گرفتن چیزهای زیادی در مورد خودم، دیگران و به قول فلسفه دانان امروزی تغییر جهان بینی است.

بله ، امروز جهان‌بینی‌ام متفاوت از دوازده سالگی‌ام ست که وقتی پسر همسایه رد شد و نگاهم نکرد تا صبح روی بالشت‌ام اشک ریختم، متفاوت از هجده سالگی که فکر می‌کردم به زودی خواهم مرد قبل از آنکه همه کتابهای معروف جهان را بخوانم و حتی متفاوت از بیست و هفت سالگی که به خود می‌‌گفتم هر آنچه را که بخواهم به هر شکی به آن خواهم رسید ...

امروز، نه برای مردی که نگاهم نکند اشکی می‌ریزم، نه اعتقادی به خواندن همه کتابهای خوب دنیا دارم و نه حتی اصراری بر رسیدن به خواسته‌هایم ...

می‌گذارم زندگی به آرامی و نرمی همراه با آرزوهایم پیش رود بدون فشاری بر روزگار و خودم.

اجازه می‌دهم روابطم با دیگران به بهترین طریقی که باید شکل بگیرد و نه بر مبنی شمردن روزهای دوری...

معتقدم که آنچه به صلاح ماست اتفاق می‌افتد و کمتر از روزگار شکایتی دارم.

سعی می‌کنم از چیزهای چیده شده در این دنیا، بهترین را بردارم حتی اگر همراه با سوء‌‌تفاهم و کنار گذاشتن من توسط دیگران باشد.

حالا، دوستی دارم که هرگز ندیدمش ولی آرزو می‌کنم روزهای خوشی داشته باشد همچنان که مرا در روزهای یاس و ناراحتی همراهی کرد و برایم روزهای خوشی آورد.

جلوی بی تفاوتی، سوء‌تفاهم و دلخوری دیگران را نمی‌گیرم چون دیگر از زمان توضیح دادن راجع به خودم گذشته است و حالا نیاز دارم درک شوم بدون آنکه تعریف کنم و خواسته شوم بدون اینکه توضیح دهم و همراه باشم بدون اینکه دیده شوم.

و حالا، دوستی دارم که برایش بهتری‌ها را در سال جدید آرزومندم حتی اگر هرگز او را نبینم...»

منبع: وبلاگ زندگی

نوشته شده توسط علی سعیدی در 23:11 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۹

بر گرفته از مقاله «32 Traits of Creative People»  نوشته «دکتر رابرت الان بلک»:

مترجم: علي سعيدي

  

۳- حس كردن سرنوشت

افراد خلاق به طور حسی می دانند که آنها یک هدف یا یک سرنوشت دارند و یا می دانند که می توانند کسی را که آنها را به اوج مهارتُ توانایی یا استعداد برساند را انتخاب کرده یا خلق کنند.

۴- انطباق پذیری

بدون توانایی سازگار کردن خود با دیگران نمی توان خلاق شد. اما آنها در عوض اینکه با کسی یا چیزی سازگار شوند تلاش می کنند چیزهای مناسب را با خودشان سازگار نمایند یعنی آنها را در جهت رسیدن به نیازها یا اهداف خود راغب نمایند.

۵-

 

نوشته شده توسط علی سعیدی در 23:10 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۹

ویژگی های افراد خلاق (1)

 

بر گرفته از مقاله «32 Traits of Creative People»  نوشته «دکتر رابرت الان بلک»:

۱- حساسیت

حساسیت به طرق مختلفی به خلاقیت کمک می کند:

الف) حساس بودن به آگاهی از اطلاعات معلوم و نامعلوم کمک می کند.

ب) کمک به افراد در حس کردن آسان تر چیزها

ج) ایجاد علاقمندی و تعهد در فرد نسبت به چالش ها یا علل ایجاد پدیده ها

 

 

  1. sensitive
    Being sensitive helps creativeness in many ways:

     
    1. it helps with awareness of problems, known & unknown.
    2. it helps people sense things easier.
    3. it helps to cause people to care and commit themselves to challenges or causes.

ادامه دارد...

 

نوشته شده توسط علی سعیدی در 23:6 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۹

چه بی نشاط بهاری

نه لب گشایدم از گل، نه دل کشد به نبید
چه بی‏نشاط بهاری که بی‏رخ تو رسید
نشان داغ دل ماست لاله‏ای که شکفت
به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید
بیا که خاک رهت لاله‏زار خواهد شد
ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید
به یاد زلف نگون‏سار شاهدان چمن
ببین در آینه‏ی جویبار، گریه‏ی بید
به دور ما که همه خون دل به ساغرهاست
ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید؟
چه جای من؟ که در این روزگار بی‏فریاد
ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید

هوشنگ ابتهاج (سایه)

نوشته شده توسط علی سعیدی در 23:5 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۹

جامعه نامتقارن

گاهی اوقات به برخی از مسایل توجه نمی کنیم و فکر می کنیم درست اند ولی اگر یک ذره زاویه دیدمان را تغییر دهیم متوجه می شویم که کلا اشتباه به موضوع نگاه می کرده ایم. مثلاْ همین وضعیت جامعه خودمان را ببینید! یک جامعه متقارن از نظر اشتغال به کار جامعه ای است که در آن همه نوع شغل وجود دارد و افراد در کنار هم نیازهای همدیگر را برطرف می کنند. به عبارت دیگر  یک شهر کوجک یا یک روستا را در نظر بگیرید که در آن هم بقال باشد و هم معلم و هم فرماندار یا کدخدا و هم شهردار و هم عمله و بنا و چاه کن و حلبی ساز و اهنگر و مغازه دار و راننده و ... . حال اگر در این روستا مردم بر طبق عرف یک شغل را بد بدانند مثلاْ کسی ماما نشود یا سلمانی و یا معلمی و یا کارگری آنوقت قسمتی از کار این روستا لنگ می ماند و مجبور می شوند از جای دیگری برای این کارهایشان کمک بگیرند. یا تصور کنید اگر مردم این روستا به شغل سلمانی علاقه زیادی داشته باشند و ۵۰ نفر ارایشگاه باز کنند آنوقت ۴۰ نفرشان باید مگس کیش کنند و پشت گردنشان را در آفتاب بخارانند!

غرض از این مقدمه این است که بیایید و به وضعیت شغل در کشور خودمان نگاهی بیندازید. تحصیلات عالیه نشانه رشد یک جامعه است و سمبل پیشرفت. ولی در جامعه ما علاوه بر اینکه تعادل جنسیتی وجود ندارد تعادل نسبت به بقیه مشاغل هم وجود ندارد. این همه دانشجو ان هم در رشته هایی که چند کتاب می خوانی و خداحافظ. جامعه به قول آقای واعظ موسوی همه افراد با فنون مختلف می خواهد نه فقط دانشجو. حالا کارگر کنار خیابان که بواسطه کار خود عزیز و گرامی است دنبال این است که از طریق یکی از ده ها دانشگاه لیسانسش را هم بگیرد. البته نه به خاطر سواد بلکه فقط به خاطر مدرک!

 

نوشته شده توسط علی سعیدی در 23:1 |  لینک ثابت   • 
مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر