مناجات نامه

اي خداي بزرگ  خواسته هاي زيادي از تو دارم ولي روم نمي شود كه بگم آخه بعضي هاشون خيلي خنده دارند! ولي بهر حال از تو مي خواهم كه ....

  • خدايا از تو مي خواهم كه به كساني كه عقل كم داده اي بيشتر بدهي و اين جوري نباشد كه بي عقلان عقلا را آزار دهند!
  • خداوندا از تو مي خواهم همه آدم هايي كه به قول قديمي ها « قشاد را بر سر سيخ برنمي دارند» گل مالشان كني! (قشاد يعني فضولات چارپايان).
  • خداوندا از تو مي خواهم كه كساني كه گليم كوتاهي دارند گليم شان را درازتر كني و اگر قابل درازتر شدن نيست پاهايشان را كوتاه تر كني!
  • خدايا از تو مي خواهم كه خراني كه شاخ هاي گاوان را دزديده اند همين الساعه بي شاخ گرداني.
  • خدايا از تو متشكرم كه خران را شاخ نداده اي!
  • خدايا از تو متشكرم كه گاوان و گربگان را پر نداده اي!
  • ...............

.....................................................................................................................................

بلاخره روز چهارشنبه رفتیم دانشگاه و ثبت نام کردیم و از فردا هم کلاس ها شروع می شود. اگر کمتر آمدم ببخشید.

نوشته شده توسط علی سعیدی در 2:3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چندمین خورشید

اي كاش هاي من

خيلي دوست داشتم به سادگي از كنارش بگذرم ولي نتوانستم. خيلي دوست داشتم اصلا اين گونه نبود ولي بود. خيلي دوست داشتم به اين راه گام نگذارد ولي كذارد. خيلي دوست داشتم مي توانستم پاكني بردارم و برخي سطور گذشته خودم و ديگران را پاك كنم ولي افسوس كه اين ها را انگار بر سنگ نوشته اند كه يا براي پاك كردنشان سنگ را تكه تكه كرد يا كاغذ را پاره كرد. كاش مي شد برگشت. كاش مي شد دوباره از نو نوشت. كاش مي شد اصلا دفترهايي را كه غلط زياد دارند كناري انداخت و دفتري دگر را آغاز كرد. كاش لازم نبود براي يك غلط نهالي را كند و گلي را پرپر كرد. كاش مي شد هزاران گام به عقب برگشت. كاش مي شد از سال 88 به 64 رفت. كاش آنقدر خورشيد داشت كه دنيايمان محل رفت و برگشت شود. ولي هيهات كه اين راه را برگشتي نيست و اين راه دور را رسيدن نيست و اين زندگي را دوباره اي نيست و هر چه هست همين است با تمام اشتباهات غلط ها و درست هايش. افسوس كه زندگاني را نسخه دومي نيست. دنده عقبي نيست و سال 88 اش هشتاد و نه مي شود و ....

گذشت عمر و به دل عشوه مي خريم هنوز

كه هست در پي شام سياه صبح سپيد

باز اين سرگرداني روحي دوباره به دلم چنگ انداخته است و باز هم پريشاني فكر سراغم امده است و باز هم انگار در دنياي درونم غرق شده ام. باز هم دوست دارم بنويسم و ناله هاي شجريان گوش كنم و باز هم دوست دارم  دوست نداشته باشم. باز هم........

نوشته شده توسط علی سعیدی در 8:27 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

اين روزها

اين چندمين بار است كه يا صفحه ورد را باز مي كنم يا بلاگفا را تا چيزي بنويسم ولي دلم نيم ايد. وقتي هم مي خواهم از اچزات و اپرات بنويسم به ياد جمله بالاي وبلاگم مي افتم كه بايد يا چيزي بنويسم كه ارزش خواندن داشته باشد و يا .........

روزگار بد نيست و خرده نان و ته سوزن .. هم مي رسد. گرفتاري هاي دنيا هم كه تمام شدني نيست و به قول پيرمردهاي عبدل ابادي كي توانسته كار دنيا را تمام كند كه من خواسته باشم اين كار را بكنم.

وبگردي من هم شده تنها خواندن چند سايت و وبلاگ محدود. نمي دانم چرا ولي تا به اينترنت وصل مي شوم براي خواندن اخبار به طور اتومات به سايت ................ سر مي زنم و بعد هم وبلاگ خودم و بلاگفا و دوستان و السلام.

 

نوشته شده توسط علی سعیدی در 11:23 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شاید نتوانیم

 

ما شايد نتوانيم كارهاي بزرگي را روي اين كره خاكي انجام دهيم

 ،اما مي توانيم كارهاي كوچك را با عشقي بزرگ انجام دهيم.

 

                                                                      "مادر ترزا"

نوشته شده توسط علی سعیدی در 7:1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

مگس کش

گویند فردی به دوستش کتابی هدیه داد  که خودش در مورد چگونگی کشتن مگس نوشته بود. بعد از مدتی نویسنده از دوستش پرسید کتاب چطور بود؟ مفید بود؟

دوستش جواب داد : آره خیلی. چون تا حالا صد تا مگس باهاش کشتم!

نوشته شده توسط علی سعیدی در 5:21 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

آب آبی

نوشته شده توسط علی سعیدی در 0:58 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

آن شب قدري كه گويند اهل خلوت امشب است

 

با اين روند اعلام زمان ثبت نام كه هنوز صورت نگرفته است فكر كنم امسال را بايد رفت و آمد كنم . محل كارم همين جا باشد. كم كم بوي پاييز را مي توان احساس كرد. بوي پاييز را مي توان در شور و شوق بچه ها در ثبت نام و كيف خريدن و مداد و كتاب و زرد شدن برگ هاي درختان انار و كم شدت تيزي آفتاب و  باد خنكي كه از هر سو وزان است احساس كرد. هرچند تابستان با سب هاي زيبا و پر از ستاره اش در حال سپري شدن است ولي به جاي آن آفتاب دوست داشتني پاييز و بويژه زمستان در راه است. پاييز افتابش گرم و سايه اش سرد است و به قول قديمي ها در اين فصل خوب است مثل بهار  سرت در سايه باشد و پاهايت در آفتاب. ولي زمستان افتابش خوب است .

قبرستان بالاي عبدل اباد كه سالها بود كسي را در آن دفن نمي كردند پس از كشمكش هاي فراوان در حال خاكريزي و محو شدن است. و مرده هاي آن در حال فراموشي. چند سال ديگر فقط خاطره اي در ذهن خواهد بود كه روزگاري اين مكان قبرستاني بوده است و ....

اميدوارم همانجوري كه در تابلو نصب شده اش ذكر شده تبديل به كتابخانه اي بزرگ شود كه در خور جمعيت روستا باشد. هرچند كه عبدل اباد كم كم دارد از لحاظ اداري هم شهر مي شود.

 

نوشته شده توسط علی سعیدی در 1:42 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شب قدر

امشب شب نوزدهم ماه رمضان است. امشب مومنين در مساجد به شب زنده داري مي پردازند. امشب

 شبي است كه ابن ملجم مرادي كه ازخوارج نهروان بود با شمشير فرق علي (ع) را شكافت و نام خود را

 براي هميشه تاريخ در فهرست ملعونان قرار داد. براي من هميشه اين خانواده كه همه اعضاي آن نقش

 هاي بزرگي در تاريخ اسلام داشته اند دوست داشتني بوده است. خانه اي در آن پدر بزرگ خانواده

 آخرين پيامبر خدا و مادر بزرگ آن خديجه اولين زن مسلمان  و پدر آن علي اولين امام شيعيان و يكي از

 پرماجراترين شخصيت هاي صدر اسلام  و اولين امام شهيد است. امامي كه هنوز خواندن گفتارهاي بي

 بديلش در نهج البلاغه هر انساني را به وجد آورده و باعث شگفتي اش مي شود. و خانواده اي كه

 پسرانش دو امام و دو شهيد و دو مظلوم بوده اند و خانواده اي كه مادر آن دختر و مادر رسول خدا بوده

 است و خانواده اي كه در آن دخترش اسوه صبر و شكيبايي و داغديدگي است.

نوشته شده توسط علی سعیدی در 11:12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

تکریم ارباب رجوع

یک هفته مانده به مهر هنوز  دانشگاه علامه برای ثبت نام دعوت نکرده . وقتی می پرسی می گویند هنوز از ووزارت علوم اسامی برنگشته. در این یک هفته باید بعد از ثبت نام از تهران نامه اورد برای اموزش و پرورش اینجا و از اینجا برد مشهد و از اونجا برای سازمان کرج و از اونجا برای یکی از مناطق و از اونجا یک مدرسه و ... . خانه هم باید در همین یک هفته گرفت و اسباب کشی هم کرد و اول مهر هم سر کار بود و ...

نوشته شده توسط علی سعیدی در 8:30 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سفر یک روزه بی روزه

می گویند یک خارجی در ماه محرم وارد ایران شد و دید همه جا شله قلمکار و حلیم و آبگوشت و چلو و شربت و ... مجانی (نذری) می دهند. پرسید چه خبر است . گفتند چون این ماه ماه محرم الحرام است این جوری است و .... این بنده خدای خارجی ندید بدید هم رفت تو تقویم گشت و دید ایرانی ها یک ماه دارند که اسمش رمضان المبارک است. با خودش گفت وقتی ماه حرام اینا اینقدر مجانی همه جا ادم می خوره پس ماه مبارکشان چی خواهد بود و خلاصه پا می شه می یاد ایران در ماه مبارک . ولی می بینه نه تنها خبری از اون قضایا و غذاها نیست که نمی گذارند حتی با پول خودش چیزی بخرد!

حالا حکایت مشهد رفتن دیروز من هم تقریبا همین جوری بود!

نوشته شده توسط علی سعیدی در 11:13 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جومونگ . یهودی یا کره ای؟

روزنامه جوان نوشت:

در اواخر مردادماه ۸۸ تب «جومونگ» تهران را فراگرفت و عده اى از خبرنگاران رسانه هاى مختلف به دنبال اين بودند كه با آمدن جومونگ به تهران سريعاً خود را به او رسانده و گزارش هاى مفصلى را براى رسانه هاى خود تهيه كنند.

در سريال «افسانه جومونگ» جومونگ همچون موسى (ع) در خانه فرعون (امپراتور) رشد و نمو مى كند،با وى به مخالفت برمى خيزد و در نهايت مردم آواره را با گذراندن از رودخانه اى پهناور (كه گذرموسى (ع) از رود نيل را تداعى مى كند) به سرزمين خالى از سكنه (!) پدرانش يعنى چوسان قديم (ارض موعود) وارد مى كند.

چوسان در ذهن عبارت «چو سان - jew sun» يعنى خورشيد يهود را متبادر مى سازد و ماجرا آنجا شگفت آور مى شود كه خورشيد در تورات، نماد ارض موعود يا سرزمين مادرى مى باشد! چوسان كه ارض موعود شد، منجى اين قوم - جومونگ - نيز راهبى يهودى مى شود (jew monk = راهب يهودى) و پايه هاى ابتدايى امپراتورى خود را در جو لبن (jew lebun = لبنان يهود) بنا مى كند. در اكثر واژه هاى كليدى اين افسانه كره اى، «جو» يا چيزى شبيه آن (كه دقيقاً با همين تلفظ، در زبان لاتين به معناى يهودى است) به كار رفته است. شايان ذكر است، لازم نيست دقيقاً املاى اين لغات صحيح باشد؛ چرا كه در عمل هم ممكن نيست. بلكه نويسندگان اين افسانه كوشيده اند از اسامى يا كلماتى بهره ببرند كه بيشترين شباهت را با اسامى و مفاهيم يهود داشته باشند و تلفظ مشابه آنها - نه الزاماً املا - اهداف صهيونيستى عناصر پشت پرده اين مجموعه را در ذهن بينندگان نهادينه كند. جالب اينكه بيشتر اين عبارات، اسامى خاص هستند تا در صورت ترجمه و دوبله به زبان هاى ديگر، تغيير نكنند.

البته آنچه ذكر شد، سواى موارد متعدد نمادگرايى تصويرى صهيونيستى اين سريال است. اگر نقشه چوسان قديم كه روى پوست ترسيم شده را ديده باشيد فقط كافيست نقشه فرضى ارض موعود صهيونيست ها (نيل تا فرات) را قبلاً ديده باشيد تا از اين شباهت بى اندازه به شگفت آييد. در پس زمينه سكانس هاى مختلف اين سريال با ستاره شش گوش يا تصاوير متعدد پرچم هايى داراى نقش خورشيد كه نماد ارض موعود صهيونيست هاست، مواجه مى شويد.

نقش «كابالا» يا عرفان و سنت شفاهى يهود و پيشگويى هايشان در اين سريال غوغا مى كند. گويا قرار نيست هيچ تصميمى بدون اذن پيشگوهاى زن اين سريال انجام گيرد. لابد آنها هم حداقل يك «نوستراداموس» يا «ربى يهودا»، «ارى مقدس»، «ربى شمعون» و ديگر كاباليست هاى يهودى لازم دارند تا برايشان، واقعه ۱۱ سپتامبر را پيشگويى كنند و از آينده روشن قومشان بگويند. تاكيد بسيار بر مساله پيشگويى، پرده از نيتى شوم و شيطانى بر مى دارد كه آن چيز جز نامگذارى دهه دوم قرن بيست و يكم به نام دهه كابالا نيست.

آنچه در اين سريال و ديگر فعاليت هاى فرهنگى - رسانه اى يهود به آن پرداخته مى شود. آماده سازى ذهن مردم جهان براى پياده شدن مفاهيم دلخواهشان است. همان گونه كه فيلم ها، سريال ها و آوازه خوانى هاى سبك متال و... دهه نود، جهان را براى ورود به عصر ترانس مدرنيسم كه همان Satanism يا شيطان پرستى بود، آماده كرد.

جومونگ كه گويا «ماشيح يهود» بوده و قومش نيز همان فرزندان برتر خداوند هستند، ارتباطى تنگاتنگ با تورات و تلمود دارد. آنگونه كه همواره مورد عنايت الهى است و حتى همچون پيامبران بنى اسراييل (طالوت و داوود)، خداوند به او روش بافت و ساخت زره را آموخته و سربازانش با تعدادى كم بر دشمنان بسيار خود از امپراتورى چينى ها (هان) پيروز مى شود.
نقش زنان در اين سريال (اعم از كاراكترهاى مثبت ومنفى) انسان را به ياد پيامبران زن هفتگانه يهود يا حداقل ديگرانى چون ريوقا، ساره، يائل و ... مى اندازد. شخصيت بانو «سوسانو» بسيار شبيه «دبورا» پيامبر زن يهودى است كه بنابر فصل هاى چهار و پنج كتاب شوفطيم از مجموعه عهد عتيق بر سربازان سيسرا پيروز مى گردد يا اقدامات تجارى وى «گراسيا ناسى» زن تاجر معروف يهودى و عامل اصلى نفوذ يهوديان در دربار عثمانى را در خاطر زنده مى كند. بانو سويا (همسرجومونگ) نيز كه ابتدا به اسارت مى رود، ولى پس از بازگشت به خاطر اهداف عاليه قوم همسرش از معرفى مجدد خود سرباز مى زند، انسان را ياد داستان «هدسه» كه بنابر فيلم صهيونيستى «يك شب با پادشاه» به زور از خانه عمويش مردخاى ربوده شد و به همسرى خشايار شاه درآمد، مى اندازد.

در بررسى شخصيت هاى زن اين سريال، از هدسه كه با نفوذ در دربار ايران، مقدمات قتل ۷۷۰۰۰ ايرانى را فراهم كرد، بگذريم (كه شرح آن در دفتر استر از مجموعه عهد عتيق آمده است)، به ياد «ركسلانه» يا «خرم سلطان» يهودى مى افتيم كه با نفوذ در دربار سليمان، پادشاه عثمانى به همسرى وى درآمد و با قتل وليعهد «مصطفى» بالاخره منجر به قتل سلطان سليم دوم و شعله ور شدن آتش فتنه جنگ هاى ايران و عثمانى شد. در ديالوگ هاى اين سريال، فراوان عبارت آوارگى، اسارت، سرزمين مادرى و تاريخى، كوچ و ... به چشم مى خورد كه همگى يادآور فرازهايى از تورات است.

جومونگ براى دفاع از خود، حق دارد از سلاح هاى نامتعارف زمان خودش مانند شمشير فولادى، بمب هاى آتشزا و ... عليه دشمنان خود استفاده كند تا جايى كه بيننده، اين برترى تسليحاتى را نوعى حق مسلم وى مى داند كه حاصل هوشمندى و تخصص كارگزاران اوست.

دشمن اصلى جومونگ، امپراتورى چينى ها يا همان «هان» است كه سربازهايش با پرى كه روى كلاهخودهايشان دارند، بى شباهت به جنگاوران مسلمان نيستند. منطقى هم به نظر مى رسد. بايد در مقابل نفوذ روز افزون اقتصادى چينى هاى كمونيست در مقابل ايالات متحده كه ۸۰ درصد ثروتش در اختيار جمعيت حداكثر ۶ درصدى يهوديان است، ايستاد. يكى از اين راه ها، قدرت گرفتن كره به عنوان متحد آمريكا و اسراييل در حياط خلوت چين است.

توجه بيش از حد اين سريال به مقوله تجارت، بى شك براى يهوديان زرپرست، زيبنده تر است تا شينتويست ها و مائويست هاى روح گراى شرق آسيا، شايد هم صهيونيست نمى تواند قبول كند كه پيروان مكتب كمونيسم (چين) امروز اينگونه در اقتصاد آزاد جهان جولان دهند.

لابد كره هم به عنوان هم پيمان ايالات متحده و اسراييل با توجه بيش از حد به مقوله تجارت در اين افسانه تازه ساز (!) به دنبال ايجاد مقدمات فرهنگى جهت سرازير كردن هر چه بيشتر توليدات خود در كشورهاى هدف (مانند ايران) است؛ چرا كه مناسبات اقتصادى ۱۲ ميليارد دلارى بين ايران و كره و نيز داشتن مقام سوم صادرات به ايران، چشم طمع چشم بادامى هاى كره اى را هر چه بيشتر به سوى اين مرز پرگهر جلب كرده است.

اين در حالى است كه نوادگان جومونگ بارها در مجامع بين المللى همداستان با آمريكا و اسراييل، فعاليت هاى صلح آميز هسته اى ما را محكوم كرده اند، راستش من خودم هم نمى فهمم چرا بايد بازارمان را در اختيار كشورى بگذاريم كه حقوق مسلم ما را قبول ندارد. البته اين تنها گزاره اقتصادى - تجارى اين مجموعه نيست بلكه موارد ديگرى همچون نقش شركت گوگل در القاى تبليغات غير مستقيم نيز در اين سريال مشهود است.

آنجا كه قرار است امپراتورى نو بنياد جومونگ «گوگورى يو» نام گيرد، بيننده را به ياد تبليغات و شايعات گسترده مبنى بر تاسيس كشورى به نام گوگورى يو يا گوگ لند در جزيره اى G شكل «لوگوى اصلى شركت گوگل» در اقيانوس آرام از سوى مديران گوگل مى اندازد.

البته شايد سخت باشد اگر بگويم حرف G از نمادهاى اصلى فراماسونرى است يا اينكه نرم افزار google earth هيچگاه آنگونه كه پايگاه اتمى نطنز را به وضوح مشخص كرده پايگاه اتمى ديموناى اسراييل را به دلايل امنيتى تصوير نكرده است. نمى دانم شايد اين هم از ترفندهاى اقتصادى بانو سوسانو و جومونگ باشد!

البته با تمام تلاش و زبردستى كه نويسندگان و دست اندركاران كره اى- اسراييلى اين مجموعه به خرج داده اند، هيچگاه نخواهند توانست اسامى برخى شخصيت ها و كاراكترهاى اين سريال مانند «مگول»، «يا گاك» و «ماگاك» را كه از ديدگاه ترمينولوژى يا اصطلاح شناسى همان «مغول»، «ياجوج» و «ماجوج» خودمان هستند، با پوشش فرهنگى بپوشانند؛ چرا كه همواره در پشت اين اسامى قتل و غارت، خونريزى و توحش نهفته است. البته بد نيست بدانند كه مردمان اين سرزمين همان صاحبان فرهنگى هستند كه از مغول ها، مسلمان ساختند و بنا بر برخى تفاسير اين ذوالقرنين يا كوروش ايرانى بود كه اسلاف و اجداد آنها يعنى ياجوج و ماجوج را از اين سرزمين بيرون راند. به هر حال اگر يكى از قسمت هاى اين سريال را از دست داديد، چندان نگران نباشيد چون صدا و سيما آن را سه بار برايتان پخش خواهد كرد!
نوشته شده توسط علی سعیدی در 12:3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

زوج‌‌های بازیگر سینما و تلویزیون ایران

خبرآنلاين» در گزارشي نوشت: می‌‌گویند این جوری خیلی بهتر است. همدیگر را بیشتر درک می‌کنند مشکلات کاری هم را می‌‌فهمند و مدام از شغل هم ایراد نمی‌‌گیرند که این چه کاری است که تو داری؟

زوج‌‌های بازیگر، عموماً در پی یک همکاری مشترک، به هم علاقه‌‌مند می‌شوند و وصلت‌‌شان سر می‌گیرد. نکته اینجاست که اگر سابقه بازیگری‌‌شان زیاد باشد، اخلاقشان را خیلی‌‌ها می‌‌دانند و دیگر نمی‌‌توان گفت کسی بی‌‌گدار به آب زده و بدون شناخت کافی، ‌همسر آینده‌‌اش را انتخاب کند.
آنچه می‌خوانید قسمت‌‌هایی از مطلبی است که در شماره 72 هفته نامه ایراندخت به چاپ رسیده است.

مهدی هاشمی ـ گلاب آدینه
آشنایی و همراهی مداوم «گلاب آدینه» با گروه تئاتری «پیاده» به سرپرستی داریوش فرهنگ و مهدی هاشمی، ‌به ازدواج او با مهدی هاشمی در سال 56 منجر شد. بنا به گفته گلاب آدینه، برای نخستین بار خودش پیشنهاد ازدواج را با «مهدی هاشمی»‌ مطرح کرده است. این دو بازیگر در فیلم‌‌های «زرد قناری»، «شکار خاموش»‌، «بهترین بابای دنیا»‌ و مجموعه تلویزیونی «سلطان و شبان» با یکدیگر همبازی بوده‌‌اند.

علی مصفا ـ لیلا حاتمی
لیلا حاتمی ثمره زندگی دو سینماگر یعنی زنده یاد علی حاتمی و همسرش زهرا حاتمی است. البته لیلا حاتمی به دلیل تولد دو فرزندش، مدتی بازی در فیلم‌‌های سینمایی را نپذیرفت اما به زودی فیلم جدید او به نام بی‌‌پولی اکران خواهد شد. اولین بازی مشترک حاتمی و مصفا هم به فیلم لیلا به کارگردانی داریوش مهرجویی باز می‌‌گردد که سکوی جهش هر دوی این بازیگران مستعد بود. آنها در فیلم دیگر مهرجویی یعنی میکس هم همبازی شدند. ناگفته نماند که لیلا حاتمی ستاره فیلم «سیمای زنی در دوردست» هم بوده که به تازگی وارد شبکه ویدویی کشور شده.

محمدرضا شریفی نیا ـ آزیتا حاجیان
راستش را بخواهید می‌‌گویند این زوج بازیگر که البته طرف مذکرش ـ جزو همه فن حریف‌‌های سینماست ـ این روزها با یکدیگر زندگی نمی‌کنند هرچند زن و شوهر قانونی‌‌اند. آنها حتی در یک تئاتر هم با هم همکاری داشتند اما همکاری سینمایی‌‌شان بسیار کمرنگ شده.

بهاره رهنما ـ پیمان قاسم‌‌خانی
به نظر می‌‌رسیدکه موفقیت فیلم عاشقانه به کارگردانی علیرضا داوودنژاد، سکوی جهشی خواهد شد برای دو بازیگر جوانش که بعداً شنیدیم با هم ازدواج کرده‌‌اند. پیمان قاسم‌‌خانی طی سال‌‌های اخیر از موفق‌‌ترین و محبوب‌‌ترین نویسندگان طنز ایران تبدیل شده است. اما بهاره رهنما هم که دغدغه‌‌های دیگری جز بازیگری داردـ نظیر نویسندگی و روزنامه نگاری. این زوج موفق پس از سال‌‌ها در فیلم «سن‌‌پترزبورگ» به کارگردانی بهروز افخمی با یکدیگر همبازی شدند که نتیجه‌‌اش احتمالا امسال خواهیم دید.

امین حیایی ـ نیلوفر خوش خلق
امین حیایی در زمان فیلمبرداری سریال «روزگار جوانی»، با «نیلوفر خوش خلق» آشنا شد. حیایی و خوش خلق پیش از ازدواج، ‌در فیلم «مونس» نیز با یکدیگر همبازی بودند که این فیلم چندان موفق نبود. مانی و ندا نیز نتوانست موفقیتی برای آنها به حساب آید. اما آنها هم زمان با بازی در فیلم «بوی بهشت» ازدواج کردند.

امیر جعفری ـ ریما رامین فر، رامبد جوان ـ سحر دولتشاهی، ‌نیما فلاح ـ سحر ولدبیگی، محسن قاضی مرادی ـ مهوش وقاری، شاهرخ فرتنیان ـ افسانه چهره آزاد، محمود پاک نیت ـ مهوش صبرکن، آتش تقی‌‌پور ـ شهین علیزاده، بهروز بقایی ـ پرستو گلستانی، اصغر همت ـ افسر اسدی، سعید تهرانی ـ لادن طباطبایی، حسن‌پور شیرازی ـ مهناز افضلی، ‌داوود رشیدی ـ احترام‌‌السادات برومند، هم جزو مهمترین زوج‌‌های بازیگر هستند که در ذهن علاقه‌مندان هنر ایران نقش‌‌های ماندگاری را ثبت کرده‌‌اند.

نوشته شده توسط علی سعیدی در 11:58 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

نگاهی نو به مباحثی کهنه

 

بلاخره كلاس روش تحقيق تمام شد و  نكته جالب و نمي دانم خوشحال كننده يا تاسف بار اينكه وقتي از يكي از فعال ترين همکاران شركت كننده در كلاس پرسيدم مباحث دوره چطور بود گفت : وقتي مباحث خارج از درس مطرح مي شد خيلي جالب و آموزنده بود!! بهرحال اگر براي انان اب نداشت براي ما نان داشت و براي شروع مجدد تحصيلات در اين قسمت كمي اماده شدم.

امروز به مجتبي زنگ زدم و  خبر اينكه در چندين ماه اينده ان شاللله پدر خواهد شد را شنيدم و خوشحال شدم. مجتبي حرف جالبي مي زد مي گفت من تا به حال فكر مي كردم وجود بچه مانع ادامه تحصيل خواهد بود ولي وقتي ديدم تو با وجود دو بچه پر سر و صدا قبول شدي من هم گفتم شايد خدا مي خواهد من با بچه و مشكلاتش دكتر شوم و ... . و گفت با خودم گفتم نكند هي الاف كنيم و يك باره ببينم نه بابا شده ام و نه دكتر!

 

 

نوشته شده توسط علی سعیدی در 4:35 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یاد باد

 

نوشته شده توسط علی سعیدی در 0:52 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

گرفتار

دو روز است صبح ها سرگرم کلاس ضمن خدمت روش تحقیق هستم و بعد از ظهرها هم  رتق و فتق کارهای بنایی. بیکارتر اگر شدم باز هم خدمت خواهم رسید.

نوشته شده توسط علی سعیدی در 4:54 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

رتبه ای که باعث خجالت ایرانیان است

به نقل از سایت تابناک:

سرویس اجتماعی ـ درعصر ارتباطات و درحالی که کابینه برخی دولت ها به دلیل عقب ماندن از پیشرفت روزافزون تکنولوژی ارتباطی استیضاح می شوند، ما ایرانیان که ادعای برتری علمی وفن آوری درحداقل خاورمیانه را داریم در بین تمام کشورهای جهان رتبه 186 را درسرعت دسترسی به اینترنت کسب نموده ایم.

به گزارش خبرنگار "تابناک"، براساس آزمایش و گزارش وب سایت جهانی Speedtest.net ایران در سرعت دسترسی کاربران به اینترنت در رده های پس از کشورهای همچون افغانستان وعراق قرار دارد.

بنابر این گزارش، درکشور ما بیشترین سرمایه گذاری در این بخش توسط بخش خصوصی انجام شده و در حدود 250 میلیارد تومان توسط شرکتهای Pap وIsp و Isdp و به تازگی شرکتهای wimax و همچنین درحدود 6000 نفر از جوانان متخصص ما در این شرکتها مشغول کار هستند که به زودی به خیل عظیم بیکاران خواهند پیوست و تصمیمات مدیریتی غلط، ایشان را بیکار و سرمایه گذاری بخش خصوصی را بر باد خواهد داد.

این تعداد نیروی انسانی و این حجم سرمایه گذاری بخش خصوصی در خاورمیانه و بیشتر کشورها بی نظیر است ولی با این حال اکثر قریب به اتفاق مشترکان اینترنت از وضعیت اینترنت خود ناراضی بوده و دائما در حال جابجایی از این شرکت به شرکت دیگر می باشند تا بتوانند این آب باریکه خود را افزایش دهند و این امر در شهرستانهای کشور نیز بسیار مشهود است.

در حالی که شرکت های فعال در بخش اینترنت از سازمان تنظیم مقررات و ارتباطات رایویی مجوز دریافت کرده و بر اساس آن اقدام به سرمایه گذاری نموده اند و با تبلیغات رقابتی استفاده از سرویس های اینترنت پرسرعت در بین مردم ایران رواج پیدا کرده و نیاز مردم به این فنآوری روز دنیا بیشتر شده و اکنون که شرکت های ارئه دهنده اینترنت پر سرعت به سودآوری نزدیک شده اند، به ناگاه براساس یک مصوبه به شرکتهای مخابرات استانی اجازه داده شده که به واگذاری مستقیم اینترنت پرسرعت بپردازند و این امر موجب بیکاری و نابودی بخش خصوصی خواهد شد، چرا که هر چقدر هم شرکت های خصوصی رقیب مخابرات در ارائه اینترنت پرسرعت قویتر هم باشند با این حال نمی توانند غولی همچون مخابرات ایران را از میدان خارج کنند و عملا شرکت های خصوصی با نابودی و ضررهای بسیار مواجه خواهند شد.


نوشته شده توسط علی سعیدی در 6:2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

بخندیدم

معلم: الفباي فارسي رو بگو ببينم. شاگرد: الف – ب – پ – ت – ث – چهار – پنج – شش – هفت... معلم: الفباي انگليسي رو بگو ببينم. شاگرد: ا – بي – سي – چهل – پنجاه – شصت – هفتاد... معلم: الفباي يوناني رو بگو ببينم. شاگرد: آلفا – بتا – ستا – چهارتا – پنج‌تا ... معلم: نخواستم بابا يه شعر بگو. شاگرد: نابرده رنج گنج – پنج – شش – هفت...

بهمن و علی سرباز بودن. بهمن ميميره، علی ميره برای خانواده بهمن تلگراف بزنه که بهمن مرده. مسئول تلگراف‌خونه می‌گه: هر کلمه هزار تومان، برای تاريخ و امضا هم پول نمی‌گيريم. علی می‌گه بنويس: بهمن تير خرداد مرداد !

مرد: بازهم كه پارچه خريدي؟ زن: مي‏خوام برات دستمال بدوزم. مرد: اين كه چهار متر پارچه است؟ زن با بقيه‏اش هم براي خودم يه پيرهن مي‏دوزم.

 رئيس: خجالت نمي‌كشي تو اداره داري جدول حل مي‌كني؟ كارمند: چكار كنيم قربان، اين سروصداي ماشينها كه نمي‌ذاره آدم بخوابه!

بچه‌اي از پدرس پرسيد: فرق تفنگ و مسلسل چيست؟ پدرش جواب داد: پسرم وقتي من و مادرت حرف مي‌زنيم بيا گوش كن. آن وقت مي‌فهمي فرقش چيه!

صاحبخانه: هر وقت مي‌گويم اجاره را بده، مي‌گويي: بگذار حقوق بگيرم، پس كي حقوق مي‌گيري؟ مستاجر: هر وقت كه استخدام شدم!

دوتا پسر حوصله‌شان سر رفته بود. يكي از آنها گفت: بيا شير يا خط بيندازيم. اگر شير شد ميريم دوچرخه سواري، اگر خط شد ميريم تلويزيون نگاه مي‌كنيم و اگر سكه روي لبه‌اش ايستاد ميريم درس مي‌خونيم!

مرد خسيسي كه سي سال قبل از يك فروشگاه كفشي خريده بود، دوباره وارد همان مغازه شد و گفت: ما باز آمديم!

نوشته شده توسط علی سعیدی در 4:55 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

ضرب المثل های خرکی

  • «از اسب فرود آمد و بر خر نشست.»
  • «از خر می‌پرسند چهارشنبه کی است.»
  • «از روی لاعلاجی به خر می‌گه خانباجی!»
  • «اسب و خر را كه پهلوی هم ببندند، اگر هم‌خو نشوند، هم‌بو می‌شوند.»
  • «با حرف خر از آسمان جو نمی بارد.»
  • «به خر دستش نمی‌رسد، پالانش را می‌زند»
  • «پالان ترمه خر را عوض نمی‌كند!»
  • «جوان را مفرست به زن گرفتن، پیر را مفرست به خر خریدن!»
  • «حیف صابون که سر خر را با آن بشویند.» ضرب‌المثل ایتالیایی
  • «خدا خر را شناخت، شاخش نداد.»
  • «خر اگر بازار نرود بازار می‌گندد.»
  • «خر برهنه را پالان نتوان گرفت.»
  • «خر به فكر جو است و خربنده به فكر دو»
  • «خر پیر و افسار رنگین»
  • «خر چه‌داند قدر حلوای نبات»
  • «خر دادن و خیار ستدن»
  • «خر داده و زر داده و سر داده.»
  • «خر را جایی می‌بندند که صاحب خر راضی باشد»
  • «خر را كه به عروسی می‌‌برند، برای خوشی نیست، برای آب‌كشی است.»
  • «خر را گم کرده پی افسارش (پالانش - نعلش) می‌گردد.»
  • «خر سوار خمره شده»
  • «خر سواری را حساب نمی‌کند.»
  • «خر و گاو را با یک چوب می‌راند»
  • «خر سی‌شاهی پالان دوزار (دوهزار)!»
  • «خر سی‌صنار پالان هف‌صنار!»
  • «خر عیسی به آسمان نرود!»
  • «خر كه جوش زياد شد لگد و جفتك می‌پراند»
  • «خر که یک بار پایش به چاله رفت، دیگر از آن راه نمی‌رود.»
  • «خر مال كسی است كه سوار است.»
  • «خر همان خر است پالانش عوض شده»
  • «خریت نه تنها علف‌خوردن است»
  • «خری زاد و خری زید و خری مرد»
  • «راه رفتن را از گاو یاد بگیر، آب خوردن را از خر!»
  • «زبان خر را خلج داند.»
  • «سر خر بودن بهتر از دم اسب بودن است»
  • «قدر لوزينه خر كجا داند»
  • «قسمت را باور كنم یا عرعر خر را؟»
  • «قیمت زعفران چه داند خر»
  • «كار كردن خر، خوردن یابو»
  • «كاه را پیش سگ و استخوان را پیش خر می‌ریزد.»
  • «كره خر از خريت پیش پیش مادر است.»
  • «گر نبودی چوب تر، فرمان نبردی گاو و خر»
  • «مرگ خر عروسی سگ است.»
  • «مزد خرچرانی، خرسواری است!»
  • «هرچه داره به بر داره، به خونه دست خر داره!»
  • «هركه خر شد بارش می‌كنند.
  • «هركه خر شد سوارش می‌شوند.»
  • «هر كه خری ندارد، غمی ندارد»
  • «یاسین به گوش خر خواندن.»

منبع: ویکی گفتاورد

نوشته شده توسط علی سعیدی در 0:27 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

خواص و عوام از ديدگاه حضرت علي (ع)

 

خواص جامعه همواره بار سنگینی را بر حکومت تحمیل می کنند زیرا در روزگار سختی یاریشان کمتر، در اجرای عدالت از همه ناراضی تر ، در خواسته هایشان پافشار تر، در عطا و بخششها کم سپاس تر، به هنگام منع خواسته ها دیر عذرپذیر تر، و در برابر مشکلات کم استقامت تر هستند.

نوشته شده توسط علی سعیدی در 2:40 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

به یاد سهراب شاعر آب و آیینه

نوشته شده توسط علی سعیدی در 1:10 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

در اين زمانه پر هاي و هوي و لال پرست

 

يكي از اساتيد چند سال قبل تعريف مي كرد كه براي تفريح به موطن خود يكي از شهرهاي شمالي رفته بود و يك ماهي از ساكنان محلي خريده بود. فروشنده به زبان گيلكي به دوستش گفته بود « ديدي مرده رو خر كردم و ماهي دو هزارتومان را به 5 هزار تومان بهش انداختم.»

اين استاد مي گويد رفتم و دست اين بنده خدا را گرفتم و گفتم بيا و به گيلكي بهش گفتم بيا نگاه كن و در كيف سامسونت را باز مي كند و جند دسته هزار توماني را نشانش مي دهد و مي گويد « .... من امدم اينجا كه همه اين يك ميليون پول را در جند روز خرج كنم و بر گردم و برايم چند هزار تومان هيچ مساله اي نيست. ولي تو اين قدر كم ظرفيت نباش كه ....».

اين حكايت شده شبيه حكايت اين روزهاي من. فقط فرقش اين است كه من پول ندارم!!!!

 

نوشته شده توسط علی سعیدی در 1:46 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

ادبيات در زندان «حبسيات»

 اول صرف افعال:

دزديدم     دزديدي     دزديد

دزديديم       دزديديد      دزديدند

......................

كشيدم          كشيدي       كشيد

كشيديم          كشيديد         كشيدند

..........................

گير افتادم          گير افتادي          گير افتاد

گير افتاديم           گير افتاديد         گير افتادند

.........................................

 

نوشته شده توسط علی سعیدی در 6:56 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

کلاته خسروی

خيل خيال

چقدر گاهي اين اشعار زبان حال ما مي شوند و انگار از زبان ما بيرون آمده اند؛ مثلا همين بيت امشب وصف حال من شده است:

سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي

چه خيال ها گذر كرد و گذر نكرد خوابي

بعضي وقت ها كه فكر و خيالم زياد مي شود بي خوابي مي زند به سرم. آنقدر نمي خوابم كه آخرش خوابم مي گيرد. آنقدر ستاره مي شمارم كه ستاره ها خسته مي شوند. آنقدر نمي خوابم كه خروس عجول همسايه شروع به خواندن مي كند. آنقدر خوابم نمي برد كه بعد از دو ساعت تاريكي برق روشن مي كنم و پاي ميز كامپيوتر مي نشينم. حالا مي فهمم كه چرا حافظ مايه سعادت را در كنار يار نازنين ، خاطر مجموع مي داند. خدايا ما را خاطري مجموع عنايت فرما! تا آرام شب ها را بخوابيم و روزها را بيدار باشيم!

اين روزها چيزهاي جديدي را تجربه مي كنم. اين ساختمان سازي تجربه هاي گران قيمتي را در اختيار من مي گذارد كه برخي از آنها ارزشمند و كمي هم دردناكند. ولي به هر حال باز هم بيتي مناسب حال:

مرد خردمند هنر پيشه را                      عمر دو بايد در اين روزگار

تا به يكي تجربه اموختن ،                    با دگري تجربه بردن به كار

  

 

نوشته شده توسط علی سعیدی در 10:3 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

زندگی شیرین است

 

نوشته شده توسط علی سعیدی در 9:59 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

آن دو شاخ گاو

 

ايرج ميرزا را اكثر ما به عنوان شاعري هرزه گو مي شناسيم كه آدمي بوده است كه يكسره دنبال ... بوده است. ولي براي كساني كه در دوره پدر من تحصيل مي كرده اند اشعار ايرج ميرزا پند آموز بوده است. پدر من هر وقت از كم ظرفيتي فردي مي خواهد شكوه كند اين شعر ايرج ميرزا را مي خواند كه:

گربه مسكين اگر پرداشتي

تخم گنجشك از زمين برداشتي

آن دو شاخ گاو اگر خر داشتي

................................

ديروز براي گرفتن معاينه ماشينم  به پليس راهور  شهرمان مراجعه كردم. فردي كه مسول اين كار بود فردي است مغرور كه گويي از خرطو فيل افتاده است و به واسطه موقعيت شغلي اش همانند برخي ديگر از همكارانش ، راحت به همه توهين مي كند. اين فرد به من گفت پلاك ماشينت چيه.  پلاك را گفتم.

گفت رياضي را از چپ مي خوانند يا از راست؟

گفتم نمي دانم!

 گفت سواد داري

 گفتم نه.

پوزخندي زد و گفت : شغلت چيه؟

گفتم رئيس دانشگاه پيام نور!(من با وجود اينكه دو سال است اين مسوليت را بر عهده دارم هنوز به كسي خودم را غير از يك معلم معرفي نكرده ام و افتخارم هم به همين معلمي است ؛ مگر در مواقع اداري و رسمي كه بايد اظهار مي شده است. و الانم چون اخرش رسيده اين خاطره را نوشتم.)

كمي جا خورد و براي اينكه اين خرابكاري اش را درست كند پرسيد در دانشگاه اينجا چه رشته هايي داريد؟ گفتم بيا محل دانشگاه تا برايت مسولين مربوطه بگويند!

معاينه را گرفتم و داشتم مي رفتم كه پرسيد : نمي خواهيد ارشد را بياوريد ؟ من هم همانطور كه مي رفتم گفتم نه!

يك سري از آدم ها هستند كه مصداق همان خر بي شاخ اند كه سرشان اگر هم كمي جوانه مي زند و رد شاخ هايشان بالا مي ايد مي خواهند شكم همه را پاره كنند . ........

 

 

نوشته شده توسط علی سعیدی در 0:34 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

هذيان هاي نيمه شب

دنيا همچنان در گذر است و  هر روز تعدادي بر اين قطار سوار مي شوند و تعدادي پياده! ديروز فريمان جلسه داشتيم. فريمان يكي از شهرهاي استان خراسان است كه هفتاد هزار نفر جمعيت دارد و با مشهد هم 75 كيلومتر فاصله دارد. فريمان زادگاه شهيد مطهري است .

امروز هم تلفن همراه من يكسره در حال زنگ زدن است و پايگاه انتخاب رشته هم كم حال راه افتاده است. ولي فكر كنم از فردا شلوغ شود. اين روزها روزهاي بهت و حيرت و خوشحالي و غم  و ... براي كنكوري هاست.

جلو اداره آموزش و پرورش پارچه اي زده اند براي تبريك قبولي دكتراي من . ولي متن آن خيلي جالب است: « همكار گرامي آقاي ............ كسب دكتراي روانشناسي تربيتي از دانشگاه علامه طباطبايي تهران را شما تبريك و تهنيت عرض مي كنيم.» جالبه نه؟ يك شبه دكترا گرفتيم . از هاوايي و اكسفورد هم زودتر! به قول آقاي طحان همين پارچه رو بردار و به عنوان مدرك دكترا هر جا خواستند ارائه كن!

در مورد ساختمان هم كمي وضع بهتر شد! بابا خيلي حكايت هاي جالبي تعريف مي كند. مثلا در مورد همين خوب شدن وضعيت امروز مي گفت« كلاغي چشماش كور شد و رفت براي درمان پيش حضرت سليمان. حضرت سليمان هم گفت : برو از چشمه اي كه تا حالا اب خوردي و توش (ببخشيد) نريدي آب بخور خوب مي شي. كلاغ مدتي فكر كرد و گفت يا سليمان چشمه ناريد نگذاشته ام!!!!!!!»

 

نوشته شده توسط علی سعیدی در 1:1 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

بزرگترین ثروت دنیا

این مطلب را که آدم تا وقتی چیزی دارد به داشتن آن نمی بالد و چون از دستش بدهد می نالد را همه می دانند ولی گاهی حتی یک لحظه یا یک ساعت یا یک شب نداشتن این داشته ها می تواند ما را به این حقیقت برساند. شبی که توی اتوبوس بودم مردی با همسرش و دو دخترش که یکی حدودا دو ساله و یکی هم ۸ ساله می نمود جلوم نشسته بودند و من چه قدر دوست داشتم حسین و زینب در کنارم بودند و از سر و کولم بالا می رفتند و من نوازشان می کردم و ....

شکیبا هنوز شروع نکرده در فکر بیرون رفتن از آموزش و پرورش افتاده و دارد تقلا می کند از یک دانشگاه بورس بگیرد ولی برای من آموزش و پرورش طوری برای من نبوده که دوست داشته باشم از آن راحت شوم.

سقف ساختمان زده شد و حالا کمی باشکوه شد و دلگرم کننده. چند روزی کارتعطیل شد و از شنبه دوباره شروع خواهد شد. ان شاالله.

نمی دانم این چه حالتی است که گاهی ادم بیکار است و مشکل خاصی هم نارد ولی دست و دلش به هیچ کاری نمی رود. حالتی عجیب و بد که غله کردن بر آن مشکل است.

بعد از مدت ها فرصت پیدا کردم و به وبلاگ دوستان سر زدم و کلی مطالبشان را خواندم و لذت بردم.

نوشته شده توسط علی سعیدی در 7:0 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سپاس

شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا         بر منتهای همت خود کامران شدم

از عصر شنبه که سوار ماشی شدم و به طرف تهران حرکت کردیم تا دیشب ساعت ۱۲ که به خانه رسیدم به جز آن یک ساعتی که در دانشگاه چند تا فرم الکی مشخصات را پر کردیم توی ماشین بودم. چندین ماشین را عوض کردم .

گرمای این موقع سال آنقدر زیاد است که حتی گردنه آهوان نیز گردن آدم را می سوزاند. تصویر من از تهران فقط میلیون ها ماشین استکه در هم می لولند.واقعا چنین شهرهایی که ادم را محصور در آهن و دود می کنند زندگی کردن مشکل است.

نوشته شده توسط علی سعیدی در 8:9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

روزهاي گرم تابستان

 

اواخر تير ماه و اوايل مرداد ماه امسال از گرمترين روزهاي سال مي باشند و در گرد و خاك و تفته بادهاي حاشيه كوير  آدم هوس زندگي در آلاسكا را مي كند. بنايي من هم در اين موقع سال خود حكايتي شده است. اين روزها و شب ها فكر و ذكرم آجر و تيغه بلوگي و گچ و بالابر و داربست و پوكه معدني و دوغاب و .... شده است. كفگير كه از خيلي وقت پيش صدا مي داد اين روزها بدجوري صدايش گوش خراش و دلخراش شده است.

ديشب بلاخره نتايج علامه اعلام شد و با تلفن شكيبا و عيني پور و هوشنگ من هم راهي سايت شدم و ديدم نتيجه ام را قبولي علمي زده اند. البته از اين خبر خوشحال شدم ولي در عين حال گرفتاري هاي بعدي اش نيز بر مشغله هاي فكري ام اضافه شد. فردا راهي تهران ام. دوست داشتم علاوه بر من و شكيبا ، هوشنگ و عيني پور و محمدياري و مجتبي زاده و قاسمي هم قبول مي شدند ولي هميشه فرصت براي ادامه تحصيل هست و فقط من از مجالست بيشتر با اين دوستان محروم شدم.

نوشته شده توسط علی سعیدی در 6:37 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

آرزوهای به گور بردنی

به نظر من بدترين آرزو آرزويي نيست كه برآورده نشه، بلكه آرزويي است كه تبديل به عقده بشه و به جاي وادار كردن انسان به تلاش ؛ اونو وادار به تخريب كند. «خودم» جناب آقاي ..... كه از ....... پيغام گذاشته اي خوش آمديد. هيچ عبدل آبادي در اينجا احساس غربت نخواهد كرد.
نوشته شده توسط علی سعیدی در 1:39 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

اسماعيل فصيح درگذشت

امروز پیامکی به این مضمون برایم رسید و مرا متاسف ساخت. من در خانه چند تا از رمان های فصیح را دارم و از خواندنشان در نوجوانی بسیار لذت برده ام و از تاثیر گذارترین رمان هایی هستند که خوانده ام.

اسماعيل فصيح ـ رمان‌نويس و مترجم ـ در دوم اسفندماه سال 1313 در محله‌ي درخونگاه تهران (شهيد اكبرنژاد فعلي ـ نزديك بازار تهران) متولد شد. به‌گفته‌ي خودش بچه‌ي چهاردهمي يا شانزدهمي يك كاسب چهارراه گلوبندك است. دوران تحصيلات ابتدايي را در دبستان عنصري كه حدودا تا پايان كشيده شدن جنگ جهاني دوم در ايران طول مي‌كشد و سپس در دبيرستان رهنما، به انجام رساند.

فصيح در سال 1359 با سمت استاديار دانشكده‌ي نفت آبادان بازنشسته شد. اين نويسنده در سه حوزه‌ي رمان، مجموعه داستان و ترجمه دست به قلم زده بود.

رمان‌هايش عبارت‌اند از:

 شراب خام (1347)، دل كور (1351)، داستان جاويد (1359)، ثريا در اغما (1363)، ‌ترجمه انگليس در لندن (1985)، ترجمه عربي در قاهره (1997)، درد سياوش (1364)، زمستان 62 (1366)، ترجمه آلماني (1988)،‌شهباز و چغدان (1369)، فرار فروهر (1372)، باده كهن (1373)، اسير زمان (1373)،‌ پناه بر حافظ (1375)، كشته عشق (1376)، طشت خون (1376)، بازگشت به درخونگاه (1377)، كمدي تراژدي پارس (1377)، لاله برافروخت (1377)، نامه‌اي به دنيا (1379)، در انتظار (1379) و گردابي چنين حايل (1381).

مجموعه داستان‌ها:

خاك آشنا (1349)، ديدار در هند (1353)، عقد و داستان‌هاي ديگر (1357)، ‌برگزيده داستان‌ها (1366) و نمادهاي مشوش (1369).

و ترجمه‌ها:

وضعيت آخر، بازي‌ها،‌ ماندن در وضعيت آخر، استادان داستان، رستم‌نامه، خودشناسي به روش يونگ، تحليل رفتار متقابل در روان‌درماني و شكسپير.

نوشته شده توسط علی سعیدی در 5:46 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنگول و منگول در هزاره سوم

قصه مامان بزي و شنگول و منگول يكي از زيباترين و قديمي ترين قصه هاي كودكانه است كه در بين كودكان طرفداران زيادي دارد و هرشب بچه هاي زيادي با شنيدن آن به خواب خوش فرو مي روند و تا صبح خواب آقا گرگه و شنگول و .. را مي بينند. زماني كه كودكي بيش نبودم پدرم اين قصه را با طول و تفصيل زيادي نقل مي كرد. داستان همان بود ولي با اسم هلور و بلور و خشت سر تنور. و در آن اشعاري شيرين  هم وجود داشت. بگذريم. حالا من هر شب بايد اين قصه را براي زينب و حسين تعريف كنم و به قول حاجي هر بار با شكلي جديد. يكي از تفاسير اين قصه كه بروز شده هم هست و من آن را تعريف مي كنم اين گونه است:

« مامان بزي  كه تازگي روي شاخ هاش عمل جراحي زيبايي انجام داده بود و هر روز روزي يك ساعت جلو آينه مي نشست و به شاخ هاي  نوك برگرديده اش نگاه مي كرد و آنها را با آخرين  مدل هاي ثبت شده در ژورنال هاي مد شاخ پاريس وعكس هاي قبل از عمل مقايسه مي كرد و در دل به زيبايي خودش آفرين مي گفت براي اينكه به بقيه هم پز شاخ هاشو بده تصميم گرفت كه از خونه بيرون بره. قبل از رفتن به شنگول و منگول و حبه انگور گفت من دارم بيرون مي رم  براتون علف بيارم (علف در ادبيات بزانه به منزله نخود سياه در ادبيات انسانانه مي باشد!) شنگول و منگول و حبه انگور هم كه خودشان ختم روزگار شده بودند و دنبال فرصتي براي تنها بودن مي كشيدند خنديدند و گفتند «برو بابا (منظور همان مامان است) ، حالا كي تو اين روزگار عصر اتم علف مي خوره! »

مامان بزي كه تعجب كرده بود گفت پس چي مي خواهيد؟

شنگول موهاي هاي لايت كرده روي پيشوني شو  تكوني داد و گفت من لپ تابم ديگه قديمي شده و نرم افزارهاي جديد رو حمايت نمي كنه برام يه لپ تاب  بخر!

منگول هم  تقاضاي كفش اسكيت كرد و حبه انگور هم از مامان بزي خواست كه يك دوچرخه ثابت  جديد براش بگيره تا بازم بدنشو رو فرم بياره . آخه پسر آقا خره همسايشون بهش گفته بود كمي سم هات تو آفسايده!

مامان بزي طفلك كارت طرح شتاب رو برداشت و راه افتاد از اون طرف آقا گرگه كه تو اون حوالي با  206 جديدش ويراژ مي داد ، ديد كه مامان بزي از خونه بيرون رفت. اونم وقت غنيمت دونست و رفت سراغ خونه اونا.

در زد.

-         كيه كيه در مي زنه؟ در رو با لنگر مي زنه؟

-         منم منم مادرتون علف آوردم براتون!

در اين موقع صداي خنده بزغاله ها به آسمون رفت و گفتن اين كه آقا گرگه است.

آقا گرگه تعجب كرد و گفت

-         چيه؟ از كجا فهميديد؟

-         آخه ما حالا علف نمي خوريم؟

-         پس چي مي خوريد؟

-         پتزا تنوري و استيك و ...

گرگ بيچاره آخرين ته مانده حسابشو خالي كرد و از سوپر سر راه گلي پيتزا گرفت و

 

-         كيه كيه در مي زنه؟ در رو با لنگر مي زنه؟

-         منم منم مادرتون براتون پتزا اوردم.

-         برو بابا ما همه تو رژيم هستيم و  نمي خوريم تازه ما پيتزا نخواستيم آقا گرگه.

گرگ بيچاره چند بار اين رفت و آمد را تكرار كرد و آخر سر كه به درماندگي آموخته شده رسيد ، رفت يه گوشه نشست و شروع كرد به گريه كردن !

مامان بزي در برگشت كه خيلي هم شارژ بود چشمش به گرگه بيچاره افتاد و دلش به حال اون سوخت.

-         چي شده؟

-         تمام قصه را گفت.

خانم بزي ............

اگر عمري باشد و حالي ادامه دارد!

 

نوشته شده توسط علی سعیدی در 12:51 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

ارزش خبری

بي خبري

به نظر شما اگر در كشوري يك هواپيما سقوط كند و 160 نفر در آن كشته شوند ، مهم ترين خبر براي انان در ان روز و خبري كه در صدر اخبار بايد گفته شود چيست؟ امروز مشغول نگاه گردن اخبار شبكه يك ساعت 14 بودم و بعد از ده دقيقه و پخش چندين خبر بي ازرش ، خبر سقوط هواپيما همراه پيام تسليت رئيس جمهور پخش شد. تعجب كردم . با خودم گفتم هي بگويند چرا بي بي سي فارسي اين جوري است و اون جوري!

نوشته شده توسط علی سعیدی در 3:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یاد انار و یاد یار

نوشته شده توسط علی سعیدی در 11:1 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

اندر احوالات من

سلام

گاهی حرف برای گفتن زیاد است ولی حال نوشتن نیست. در بیشتر مسیر کاشمر تهران توی اتوبوس در ذهنم مشغول نوشتن وبلاگم بودم. از آن مرد بد اخلاق و نامرد تعاونی ۱۳ کاشمر که در ترمینال با یک مسافر درگیر شد و با گفتن اینکه تو که بلیط کمیته امداد داری و مفت سوار شدی حق تعیین صندلی نداری ُ در جلو همه مسافران آبروی مردک را جلو پسر ۱۲ ساله اش که کروات قرمز قشنگی روی پیراهن سفید و با کت شلوارش پوشیده بود و جلو همسرش دوست داشتم خیلی بنویسم و بگم انسانیت گاهی در ما می میرد.

دوست داشتم از مصاحبه دکترا در دانشگاه علامه بنویسم و دیدن دکتر سیف و دکتر دلاور  و ....

دوست داشتم از هوای پر گرد و غبار تهران و شلوغی های سرسام آورش بنویسم و دوست داشتم ... ولی شرح این هجران و این خون جگر را فعلا به وقت دیگری موکول می کنم.

نوشته شده توسط علی سعیدی در 1:15 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چند سوال جالب

If you could go forward in time or backwards in time - which would you choose?

Do you think your name says anything special about you? What name would you choose if you could name yourself? What meaning would you give it?

What is your favorite color? What does it mean/symbolize to you?

If you could go anywhere in the world, where would you go? What would you do?

If you could change one thing about yourself, what would it be?

If you had one way to help others, how would you?

If you could be given any special gift/talent what would you choose?

What words do you like the sound of or the way they are spelled?

What animal do you wish you could turn into for a day?

What is your favorite song? What makes it special to you?

If you could have a magical mirror that allowed you to see all of your wonderful attributes and helped you see your struggles as something to work on - how would you react?

نوشته شده توسط علی سعیدی در 5:46 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سودای باطل

وقتي نتيجه مرحله دوم اعلام شد اول آنقدر هيجاني شدم كه انگار از دوزخ رهايي يافته و دروازه هاي بهشت را بر رويم گشوده اند. طولي نكشيد كه عقلانيت جاي احساس را گرفت و  فكر كردم به چه نحوي مي توانم امتياز بيشتري در مصاحبه بگيرم. ولي صحبت هاي تلفني ديروز حاجي انگار آب سردي بود بر آتش اشتياق من براي مدرك! خيلي با حاجي صحبت كردم و ...

حاجي كه خود از صاحب نظران تعليم و تربيت است انساني است كه به نظر من يكي از مصاديق انسانهاي خودشكوفايي است كه از نظر مزلو از آنها در هر 100 نفر يك نفر پيدا مي شود . حاجي مي گفت براي من  حسن ... خيلي مهم تر است از دكتر حسن ... . حاجي خيلي بين ايده داشتن و متفكر بودن و باسواد بودن و مدرك داشتن تفاوت قائل بود. چيزي كه متاسفانه كمتر در مها پيدا مي شود. اگر من دكتر شوم غير از عوض شدن اسمم چه تغييري خواهم كرد؟ آيا تمام تلاش من براي لقب و عنوان و مقام  تلاشي براي اثبات خودم به ديگران نيست؟ آيا با اثبات برتري خود به ديگران مي توانم برتري خود را براي خودم  هم اثبات كنم؟ آيا مدرك و عنوان ... مي تواند به من سواد و بزرگي و عزت نفس و ... ببخشد؟ اين سوالات مرا آرام ساخت نه به اين معنا كه كاري نكنم و درس را رها سازم  بلكه به اين معنا آرام بگذارم اگر سزاوار آن هستم و واقعا در حد اين عنوان هستم به آن برسم و به آب و آتش زدني نياز نيست. تازه من بايد براي هر كاري ناز كنم و ببينم به دور از اشتياق مردم براي عنوان آيا اين كارها مرا به آنچه واقعا در درون مي خواهم مي رساند يانه؟

 

نوشته شده توسط علی سعیدی در 12:48 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوباره سودای سواد

سلام

علیرغم تصور خودم امروز از دانشگاه علامه تماس گرفتند و خبر دعوت به مصاحبه برای دکترای علامه را به من دادند. البته جالب تر اینکه هوشنگ و شکیبا و محمدیاری و جواد عینی پور هم هستند. حداقل ثمره آن دیدن دوستان است و ...

نتیجه مرحله دوم آزمون دکتری

نام خانوادگی :

سعیدی

 

دعوت به مصاحبه
نام :

علی

نام پدر :

 

شماره شناسنامه :

 

سال تولد :

 

داوطلب ورود به رشته :

روانشناسی تربیتی

کد ملی :

 

پست الکترونیکی :

alisaeedi1354@yahoo.com

نوشته شده توسط علی سعیدی در 6:36 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

تابستاني كه مي گذرد

روزهاي گرم تابستان هم نيامده و ننشسته دارند زود مي روند مي گذرند. هشتم تيرماه 88. تا فكر كني هشتم مرداد و شهريور هم مي گذرد و  باز هم بايد خيزيد و خز آورد. تا بجنبي مي بيني گرماي سوزان تابستان جايش را به باد خنك پاييز و يخ بستن هاي زمستان مي سپرد.

ديروز سه پاكت نامه دريافت كردم. يكي مربوط به كارت معافيت از خدمت بود. البته من 4 ماه به سربازي رفته ام و به علت قبولي در تربيت معلم  معافيت تحصيلي و بعد هم از معافيت متعهدين خدمت اموزش و پرورش برخوردار شدم. البته من چون متولد 54 هستم از معافيت رهبري هم برخوردارم. بلاخره بعد از دو بار مدارك فرستادن كارت آمد. پاكت ديگر از مجله پيوند بود و حق التاليف مقاله اي كه در آن داشتم و پاكت ديگر كه از همه هم بزرگتر بود نامه حاجي همراه با دفترهايي بود كه هنگام تاليف كتاب تربيت كودكان با هم رد و بدل مي كرديم. كاغذي هم در داخلش بود كه در آن به سبك نوشته هاي قديمي كه در كلاس هاي دانشگاه مي نوشتيم حاجي براي كسي نوشته بود و كلي از خواندنش لذت بردم و حسرت روزهاي گذشته را خوردم.

فردا هم براي شركت در يك جلسه به مشهد مي روم . هر چند از مسافرت خوشم نمي ايد ولي چه توان كرد كه .... .

نوشته شده توسط علی سعیدی در 5:8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

فال حافظ برای سیاست مداران

حال که همه سرگردان شده ایم و حیران به حافظ روی می آوریم و با نیت و بی نیت برای سیاست مداران این سرزمین فال می گیریم:

  • هاشمی:  

دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم               با من چه کرد دیده معشوقه باز من

 

  • محسن رضايي : 

 

دست از طلب ندارم تا كام من برآيد           يا تن رسد به جانان يا جان زتن در آيد

 

  • كروبي:

 

گرچه پيرم تو شبي تنگ در آغوشم گير           تا سحرگه زكنار تو جوان برخيزم

 

  • مير حسين

 

دست ما كوتاه و خرما بر نخيل               پاي ما لنگست و منزل بس دراز

 

  • احمدي نژاد:

 

عيشم مدام است از لعل دلخواه           كارم به كام است الحمد الله

اي بخت سركش تنگش به بركش          گه جام زركش گه لعل دلخواه

 

  • فايزه هاشمي:

 

در پس آينه طوطي صفتم داشته اند        آنچه استاد ازل گفت بگو مي گويم

 

  • غلامحسين الهام:

 

اگر غم لشكر انگيزد كه خون عاشقان ريزد          من و ساقي به هم تازيم و بنيادش براندازيم

 

  • كرباسچي:

 

عشق دردانه است و من غواص و دريا ميكده         سر فرو بردم در آنجا تا كجا سر بركنم

 

  • مهاجراني:

     

    گر دست دهد ز مغز گندم ناني           وز مي دو مني ز گوسفندي راني

    با لاله رخي و گوشه بستاني             عيشي بود نه حد هر سلطاني

     

    • .....................

     

 

نوشته شده توسط علی سعیدی در 6:18 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

امشب فرداست

ساعت ۱۲ و ۴۹ دقیقه است. شب است ولی به طور رسمی الان روز جمعه شروع شده است و من امروز بعد از دیدن ۴ فیلم سینمایی هنوز بیدار خوابم. این روزها و شب ها تلویزیون به دلایل متعدد همه را فیلم باران می کند. و برای ادمی که مثل من می خواهد فیلم نگاه کردنش روی برنامه باشد مشکل ایجاد می شود. یاد ان سالهایی که تلویزیون فقط عصر جمعه و شب های دو شنبه فیلم سینمایی داشت و در هفته دو سریال.

نوشته شده توسط علی سعیدی در 1:2 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

هندوانه ازخواص درماني زيادي برخوردار است

هه ... هه ... هندونه
جام جم آنلاين: هندوانه از جمله ميوه‌هايي است كه در فصل تابستان به دليل گرما و شيوع بيماري گرمازدگي طرفداران زيادي دارد. اين ميوه افزون بر طعم دلچسب و بوي مطبوع آن، خواص درماني زيادي نيز برخوردار است.

درون هندوانه

صد گرم هندوانه كه حدودا يك برش متوسط است92 كالري انرژي دارد و حاوي 92 گرم آب، 5/0 گرم پروتئين، 2/0 گرم مواد چربي، 6 گرم نشاسته، 6/4 گرم قند، 3 گرم فيبر، 7/0 ميلي‌گرم كلسيم،10ميلي گرم فسفر، 5/0 ميلي‌گرم آهن، يك گرم سديم، 100 ميلي‌گرم پتاسيم، 600 ميلي گرم ويتامين‌آ، 03/0 ميلي‌گرم ويتامين ب1، 3/0 ميلي‌گرم ويتامين ب2، 2/0 ميلي‌گرم ويتامين ب 3، 8 ميلي گرم ويتامين ث، منيزيم، ويتامين ب 5 و ويتامين ب 6 است.

يك برش هندوانه 20درصد نياز روزانه به ويتامين C و 14 در صد نياز روزانه به ويتامين A را تامين مي‌كند.

10 خاصيت هندوانه

گاهي به غلط گفته مي‌شود هندوانه آب است و خاصيتي جز خنك كردن ندارد در حالي‌كه اين ميوه خواص بسيار زيادي دارد. 

1- هندوانه ادرارآور است زيرا داراي مقدار خيلي كمي سديم است موجب مي‌شود آب زيادي از بدن دفع ‌شود و براي كساني‌كه ناراحتي كليه دارند و افرادي كه ادرار غليظ و زرد رنگ با بوي تند دارند، بسيار خوب است. 

2- خوردن هندوانه به خاطر مدر بودن،سديم پايين و داشتن پتاسيم به پائين آوردن فشار خون كمك مي‌كند. 

3- هندوانه معده را تقويت مي‌كند. 

4- پوست سفيد داخل هندوانه براي زخم گلو و دهان بسيار موثر است. 

5- ضد استفراغ و تهوع است. مخصوصا براي افرادي كه در تابستان دچار گرمازدگي مي‌شوند، نوشيدن آب هندوانه با كمي گلاب مي‌تواند مفيد باشد. 

6- براي رفع تشنگي بسيار مناسب است. هيچ ميوه‌اي تا اين اندازه آب ندارد. 

7- پاك كننده روده‌ها بوده است. 

8- هندوانه منبع خيلي خوبي از آنتي اكسيدان كاروتنوئيدي بنام ليكوپن است. ليكوپن يك رنگدانه شيميايي است كه باعث ايجاد رنگ قرمز در هندوانه مي‌شود و اثرات ضد اكسيداني قوي دارد. اين آنتي اكسيدان به تمامي نقاط بدن رفته و راديكال‌هاي آزاد را خنثي مي‌كند. ليكوپن داراي اثرات ضد سرطاني است و در پيشگيري از سرطان پروستات، سرطان سينه، سرطان رحم، سرطان ريه و سرطان روده بزرگ موثر است. همچنين ليكوپن باعث جلوگيري از اكسيده شدن كلسترول مي‌شوند، در نتيجه كلسترول به ديواره رگ‌هاي خوني نمي‌چسبد و در كاهش مشكلات قلبي و عروقي موثر است. 

9- هنداونه به خاطر داشتن ويتامين ث و ويتامين آ و بتا  كاروتن و ليكوپين، صدماتي را كه در اثر استرس، استعمال دخانيات، سموم محيطي و داروها وارد مي‌شود كاهش مي‌دهد. 

10- هندوانه داراي آب فراوان و انرژي كمي است در نتيجه نسبت به ساير ميوه‌ها، مواد مغذي بيشتري در هر كالري دارد و براي كساني‌كه مي‌خواهند وزن خود را كم كنند ميوه مناسبي است.

نوشته شده توسط علی سعیدی در 0:40 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

از زبان دوستان

امشب لیله الرغایبه.

یه عده عدت دارن تو این شب مفاتیح باز کنن و اعمال خاصش روبه جا بیارن، یه عده عادت دارن پاشن

برن حرم ، یه عده یه گوشه بشینن و لیست آرزوهاشون رو به خدا بگن یه عده ...

مهم نیست که جز کدوم عده هستیم حتی مهم نیست که به کدوم یکی از این آرزوهامون می رسیم یا

نمی رسیم!

مهم اینه که تا چه حد دل هامون به خدا نزدیکه و از این راز و نیاز لذت می بریم!

 

نوشته شده توسط علی سعیدی در 0:30 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

وقتي خدا مادر را مي ساخت!

WHEN GOD MADE MUMS

By the time the Lord made mothers, he was into his sixth day of working overtime. The Angel foreman appeared and said, "Lord, why are you spending so much time on this one?"
And the Lord answered and said, "Have you seen the spec sheet on her? A mother has to be completely washable, but not plastic; have 200 movable parts, all replaceable; run on black coffee and leftovers; have a lap that can hold three children at one time and that disappears when she stands up; have a kiss that can cure anything from a scraped knee to a broken heart; and have six pairs of hands."
The Angel was astounded at the requirements for this one. "Six pairs of hands! No way!" said the Angel.
The Lord replied, "Oh, it’s not the hands that are the problem. It’s the three pairs of eyes that all mothers must have!"
"And that’s just on the standard model?" the Angel asked, incredulously.
The Lord nodded in agreement, "Oh, yes, one pair of eyes are to see through the closed door as she asks her children, "What are you doing?" even though she already knows. Another pair of eyes, those in the back of her head, is to see what she needs to know even though no one thinks she can. And the third pair is here in the front of her head. They are for looking at an errant child and saying that she understands and loves him or her, without even saying a single word."
The Angel tried to stop the Lord. "This is WAY too much work for one day. At least wait until tomorrow to finish."
"But I can’t!" the Lord protested, "I am so close to finishing this creation and this creation is so close to my own heart. Imagine this! A mother already heals herself when she is sick, can feed a family of six on a pound of hamburger, AND can get a nine year old boy to take a shower!"
Beginning to think the Lord might know what he was doing, the Angel moved closer and tentatively touched the woman. "But you have made her so soft, Lord."
"She is soft", the Lord agreed, "but I have also made her tough. You have no idea what mothers can endure or accomplish."
"Will she be able to think?" asked the Angel.
The Lord replied, "Not only will she be able to think, she will be able to reason, and negotiate, far better than the man I first created."
The Angel then noticed something and reached out and touched the woman’s cheek. "Oops! It looks like you have a leak with this model! I told you that you were trying to put too much into this one."
"That’s not a leak", the Lord objected. "That’s a tear!"
"What’s the tear for?" the Angel asked.
The Lord said, "The tear is her way of expressing her joy, her sorrow, her disappointment, her pain, her loneliness, her grief, and her pride."
The Angel was impressed. "You ARE a genius, Lord. You thought of everything!

Women ARE truly amazing!"

نوشته شده توسط علی سعیدی در 0:31 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

واژه شناسي «خر» در ادبيات پارسي

كلمه خر اصطلاح خيلي متداول در ادبيات ما مي باشد كه  از جايژاه خاصي در نظم و نثر پارسي برخوردار است . اين واژه معاني گوناگوني دارد. كه برخي از اين معاني عبارتند از :

  • حيواني چهارپا و باركش كه داراي گوش هاي درازي مي باشد از آن به منظور سواري و باركشي در قديم استفاده مي شد و اكنون نيز در برخي از روستاها از اين حيوان استفاده مي شود. قاطر و اسب از خانواده خر مي باشند كه نام ديگر آن الاغ است.
  • خر در ادبيات پارسي نماد ناداني نيز مي باشد. اصطلاح  خريت به معناي ناداني است. مظهر ناداني؛ حماقت‌ و جهل.
  • خر به معناي بزرگ نيز مي باشد.  به عنوان مثال به اسامي زير دقت كنيد:
    1. خرگوش   (حيوان داراي گوش هاي بزرگ)
    2. خرچنگ    (جانور داراي چنگال هاي بزرگ)
    3. خرپول      (انسان داراي پول زياد)
    4. خرخوان    (كسي كه بدون تفكر و تعقل صرفا مي خواند)
    5. ......

 

براي كسب اطلاعات بيشتر به كتاب «خرشناسي » نوشته خانم ............ مراجعه كنيد.

نوشته شده توسط علی سعیدی در 5:6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شطحيات

 

مدتي اين مثنوي تاخير شد. گاهي براي پر كردن فراغت مي نويسم و گاهي هم آنقدر فشارهاي رواني زياد است كه براي رهايي از فشار و حصول فراغ.اين روزها همه جا حرف سياست است و سياست و براي فردي چون من كه بيزار است از سياست روزهاي خوشي نيست. همه تحليل گر مسايل سياسي شده اند و داغ. گروهي سبز و گروهي سه رنگ و گروهي بي رنگ و گروهي با همه سر جنگ و گروهي هم اهل جفنگ.

امروز يكي از همسايگان ما كه چند ماه قبل تصادف كرده بود و پاهايش شكسته بود و با عصا تازگي ها راه م يرفت بر اثر واژگون شدن ماشينش در مسير تربت فيض اباد دار فاني را وداع گفت. اين روزها خيلي طولاني اند. صبح بروي دكتر و ساعت ده بعد از دكتر و  خريد برنج و مرغ و ... به خانه برگردي و ساعت 11 بميري و ساعت 4 دفنت كنند و هنوز هم روز شنبه باشد و آخر خرداد.

ازمون دكتراي پيام نور هم مهلت ثبت نامش تمام شد و ثبت نام نكردم. ولش كن بگذار زندگي كنيم. جومونگ ببينيم و چايي بخوريم و عصرها توي حياط درختان انار را تماشا كنيم و بازي بچه ها را و شب ها هم به آسمان پر ستاره خيره شويم. مگر زندگي غير از اينها چيست؟

اگر الان دانش اموز بودم و انشا داشتم كه مي خواهيد در اينده چكاره شويد مي گفتم كتابدار يك كتابخانه خلوت و پر كتاب. كاش شغل ادم كتاب خواندن باشد و ... .

 

نوشته شده توسط علی سعیدی در 8:8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

نا امید

با شنیدن این اخبار و دیدن این صحنه ها در این روزها خیلی نومید و متاسفم. من نمی خواهم ایران عراق شود. من نمی خواهم ایران پاکستان شود. من نمی خواهم ایران افغانستان شود. من نمی خواهم ایران عربستان شود. من نمی خواهم ...

نوشته شده توسط علی سعیدی در 8:22 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

آرزو

 

نوشته شده توسط علی سعیدی در 5:40 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

مژده گل

 

نوشته شده توسط علی سعیدی در 5:37 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

عرض شعبده

 

نوشته شده توسط علی سعیدی در 5:34 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 
مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر