فصل بهار را توصيف كنيد.

 

تا چشم كار مي كند مزرعه هاي سبز گندم اند كه فرشي سبز را بر تمام دشت گسترده اند و وقتي با وزش باد تكان مي خورند رقص زيبايي را به نمايش مي گذارند، رقصي كه چشم هر بيننده اي را مي نوازد. هنوز قطرات باران ديشب بر روي بوته هاي گندم و گل هاي وحشي كنار جاده ديده مي شوند. هوا مسيح نفس است و باد طره گشاي و من انگار دارم با حافظ و با چشمان او در بهشت طبيعت پرواز مي كنم و با زيبايي هايش عشقبازي مي كنم.

مدت ها بود كه سوار موتور نشده بودم و حالا احساس خاصي دارم. نسيم بهاري تنم را ، اين تن تشنه اين نسيم را ، با سرانگشتان پر از احساس و عاطفه خويش مي نوازد و لذتي شگرف را در زير پوستم مي دواند. دست زيباي نسيم و طبيعت بهار انگار در لابلاي موهايم عطر زندگي و لمس سرزندگي مي پاشند. چه لحظات زيبايي است. از آن لحظاتي است كه دوست داري چرخ زمان در ان متوقف گردد وتا ابد در آن دم باقي بماني.

ابرها هم انگار امروز از باده نسيم نوشيده اند و چه مستي ها كه نمي كنند و چه سايه روشن زيبايي كه بر بوم ابي آسمان نقاشي نكرده اند. تك درختاني كه در كنار جاده سخاوتمندانه برگ هايشان را براي به آغوش كشيدن نسيم بهاري مي گشايند و از اين ميهمان خويش به گرمي استقبال مي كنند و من نيز خود را به آغوش بهاري شكوفه ها مي سپارم. چه زيباست نسيم بهار و چه زيباست  دامن طبيعت در اين فصل سال.

بهار هميشه برايم دوست داشتني بوده است. بهار را عروس فصل ها ناميده اند و چه به جاست اين ناميدن. بس كه بهار زيبا و لطيف و فرح انگيز اشت. انگار خدا براي تزئين بوم طبيعت بهاري ساعت ها وقت گذاشته است و شايد هم رنگي از بهشت را بر روي بهار پاشيده است.

نوشته شده توسط علی سعیدی در 6:22 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •