پنجشنبه 7 آبان1388
انقطر ینقطر انقطار
سلام
امشب شب تولد امام رضا است. هميشه در عبدل آباد اين جور وقتا در سه چهار نقطه چراغاني مي كنند و توي همون خيابون جشن مي گيرند و مردم به طور خودجوش شيريني پخش مي كنند. امشب اندك فراغتي دست داده است و هوس نوشتن كردم. فردا هم بليط قطار گير نيامد و مجبور شدم بليط اتوبوس بگيرم. ولي در عوضش هشيار شده و تا 15 آذر را از طريق اينترنت بليط قطار رفت و برگشت گرفتم. به شما هم توصيه مي كنم كه عضو سايت رجا شويد و با داشتن يك حساب در بانك ملت هر وقت مي خواهيد با قطار مسافرت كنيد براي خودتان بليط بگيريد.
اوايل مهر كه براي ثبت نام به دانشگاه رفتيم اول گفتند كه چون شما شاغليد خوابگاه نمي دهيم و بعد هم شانسي شانسي يك خانه خوب و مناسب پيدا كرديم و اجاره كرديم و ديگه هم دنبال خوابگاه نرفتيم. مزيتي كه خانه نسبت به خوابگاه دارد اين است كه خوابگاه ساعت 11 به بعد بسته مي شود و براي ما كه معمولا قطار ساعت 2 شب مي رسد خوب نيست. بهر حال خانه ما در انتهاي سي متري جي قرار دارد و پذيراي دوستان مي باشيم. صاحب خانه هم يك مرد حدودا 40 ساله گل.
مسافرت با قطار يك خوبي بزرگي كه دارد علاوه بر راحتي اش اين است كه با زندگينامه خيلي از ادماي جورواجور اشنا مي شويد. در اين مورد بيشتر خواهم نوشت.
ديگه كم كم داشت برام تبديل به يك رويا مي شد. مثل روياهايي كه از سربازي دارند. مثل خاطرات جواني خيلي ها كه همراه با يك سوز و آهي كشدار از اونا ياد مي كنند. ديگه داشتم بين واقعيت و تخيل دودو مي زدم. ديگه داشتند روزي روزگاري مي شدند. ولي الان گرچه بازم نمي شه گذشته را برگرداند، گر چه نمي شه پارك هتل و اتاق هاي شلوغ و جواني و مجتبي زاده و كتري سياهشو فيروز و صالحي و حاجي با اون چاي هاي قد كشيده شونو برگردوند ولي بازم مي شه خوش بود كه بازم دانشجويم. ده سالي بود كه اضطراب امتحان نگرفته بودم. ده سالي بود كه هميشه اين ور بودم و جدا و ده سالي بود كه فقط مي گفتم و ... ولي حالا دوباره كلاس و كتاب و امتحان و آقا اجازه و غيبت كردنا پشت سر استادا و ... خيلي چيزاي شيرين ديگه داره زنده مي شه. شايد نشستن سر كلاس دكتر سيف برام تبديل به خاطره شده بود و فقط كتاباشون بود و ... ولي حالا بازم از تو سالن كه رد مي شم دكتر نوروزي را مي بينم و دكتر عليايي و تو اتاق اينترنت دكتر .... كساني كه چند سالي فقط تو قفسه خاطرات و قفسه كتاب هام بودند .

