تبليغاتX
روزنوشته هاي يك معلم - تكرار تاريخ

پنجشنبه 28 آبان1388

تكرار تاريخ

 

نمي خواستم از خودم و كارها و روزگارم بنويسم ولي آقاي رستمي و دوستي ديگر مثل اينكه از اين سري مطالب لذت بيشتري مي برند. منظورم از تيتر بالا ان نظريه معروف در مورد تاريخ و ... نيست؛ بلكه به تاريخ و حوادث روزمره برمي گردد. روزگاري كه خيلي هم دور نيست بر پدرم به خاطر خيلي از كارها خرده مي گرفتم (البته يا در فكر يا در واقع اما مودبانه) و مي گفتم چرا اين ها را درك نمي كنند و مسايل به اين وضوح را مي پيچند و يا چرا اين قدر محافظه كارند و چرا به اين زندگي بي سر و صدا بي چالش و هيجان راضي شده اند و قس عليهذا. اما حالا خودم به برادر كوچكم دارم همان توصيه ها را مي كنم. الان خودم به جوانان و كارهايشان و تصورات غيرواقعي و شان مي خندم. الان خودم دنيا را ارام مي خواهم. الان خودم را مي توانم بدون ارتباط با دوستان و .. زنده و پويا ببينم. الان واقع بين تر شده ام. الان اگر برادرم به قدما خرده مي گيرد كه كم پيشرفت كرده ايد و چنين و چنان به او مي كويم كه برادرم شايد ما در مدت خيلي كوتاه تر بتوانيم به مال و ثروت و موقعيت اجتماعي و اقتصادي و رفاه و ...بيشتري نسبت به پدر و پدرانمان برسيم ولي آيا از آنها پيشرفته تريم؟ آيا مي توانيم ادعاي خوش بختي بيشتري نماييم؟ آيا مي توانيم با تمام اين امكانات آرامش آنها را بيابيم؟

چند سال قبل كه در خانه پدر بودم قبل از اذان پدر و مادر از خواب بيدار مي شدند و نماز و دعا و مسجد و كتاب خواندن بابا با صداي بلند و تعريف كردن آنچه خوانده براي مادر و چايي و آبجوش ... (و الان هم اين روال ادامه دارد) كار هميشگي بود و من در زير لحاف به سادگي آنها خرده مي گرفتم ولي حالا حسرت مي خورم كه كاش من هم و ما هم و همه جوانها هم مي توانستيم اين قدر با ارامش زندگي كنيم. اگر سواد بيشتر ماها همراه با صفا و سادگي و ايمان آنان مخلوط گردد چه قدر زندگي زيبا مي شود.  حيف فرصت كم است و حرف ها فراوان. نمي دانم تا چه حد منظورم را بيان كردم!

 

 

نوشته شده توسط ع.س در 11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •